سلام

زیاد توضیحی درباره این شعر ندارم.بعد چند ماه این شعر که خیلی وقت بود باهام بود شد این غزل و خطابش کسی نیست جز دل خودم و تو: ای پری کوچک من....

بی اراده به گریه می افتی، خسته ات کرده اند آدم ها

گرچه هم خانه ی تواند امّا، هم دلت نیستند محرم ها

گاه آدم دلش که خون باشد، آه...آدم دلش که خون باشد

بی هوا گریه می کند حتی، در خیابان میان آدم ها

گریه کن ای پری کوچک من، شانه ات می شوم عروسک من

بلدم این قَدَر که بسپارم، زخم های ترا به مرهم ها

آمدم با تو هم پیاله شوم، دردهای ترا مچاله شوم

گریه کن، گریه...تا ترک نخورد، خشت خشتِ تو زیر این غم ها

خاطرت را به یادها بسپار، غم خود را به بادها بسپار

غم خود را فقط بخور، مگذار، ماتمی تازه روی ماتم ها....

.

.

.

دلبری برگزیده ای؟ابدا...لب لعلی گزیده ای؟ ابدا...

از خودت صادقانه پرسیدی، آه من با دلم چه کردم؟ها؟

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 16:45 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

همه داستان این شعر به تو مربوطه.به تویی که تموم این سالهای اخیرم یه ربطی به تو و مهربونی ها و بهشت وجودت داره.گفتی چرا خیلی وقته شعر نگفتی و همین پرسش ساده و قشنگ، منو بیدار نگاه داشت تو جاده ای که داشت از جایی متبرک منو میاورد تهران.از پنجره بیرونو نگاه کردم و شعر خودش اومد و من نوشتمش و برات فرستادم.هیچ وقت ذوق معصومانه ترو با خوندن این شعر فراموش نمی کنم.معتقدم شاعرای خوشبخت اون شاعرایی هستن که شعرشون توسط کسی خونده می شه که باید خونده بشه و من به این واسطه غالبا شاعر خوشبختی بودم و تو این سالها به واسطه حضور تو، خوشبختی مطلقی داشتم.تو عمیق ترین دلتنگی دوست داشتنی وجودم هستی.یه دلتنگی خواستنی که دوست دارم هیچ وقت رهام نکنه.

قسمت شود ای کاش به بند تو بیفتم

گیسو بگشایی به کمند تو بیفتم

در بندِ تو افتادنِ من عین رهاییست

از خلق رمیدم که به بند تو بیفتم

افتادگی آموخته ام تا که شب و روز

در سلسله ی زلفِ بلندِ تو بیفتم

یا اشک شوم در شب بارانی چشمت

بر کانِ شکر ،بر لب قند تو بیفتم

من عاجزم از حل معمای تو ای عشق

هرچند پی چونت و چند تو بیفتم

ای عطر سر زلف تو سرلوحه شب بو

گیسو بگشا تا به کمند تو بیفتم

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 9:11 توسط مهرداد نصرتی |

 

مگه همیشه باید مقدمه ها خیلی طولانی باشن؟نه اتفاقا! کوتاه می نویسم دوستت دارم و برام مثل نفس حیات بخشی.مگه آدم به نفسش فکر می کنه؟نه این که بهش نیاز عادتی داشته باشه فکر نکنه.نه.بهش فکر نمی کنه چون دغدغه شو نداره.چون می دونه همیشه هست.چون می دونه قرار نیست نباشه.خودت می دونی خیلی دوستت دارم قرص ماه من.ماه منیر؟نه! ماه هاست نه می دونم کجاست و نه اصلا می دونم چرا اونقدر تو ایستگاهش متوقف موندم.نه!قرص ماه یه دونه است و اونم تویی.تو که مسیر زندگی مو عوض کردی و منو انداختی تو یه مسیر دیگه ای که ....ولش کن. قرار شد کوتاه باشه.کوتاه مثل دغدغه ها و دلهره های دل من که با وجود تو به چشم بر هم زدنی دود شدن رفتن هوا.پابلو نرودا می گه: هوا را از من بگیر/خنده هایت را نه....منم همینو می گم و اضافه می کنم که چشم هایت را هم از من نگیر...


اصلا نمیخواهم برایم این و آن باشی

کافیست وقتی با تو هستم مهربان باشی

عشق است... من هرآنچه باشی دوستت دارم

دریا اگر باشی... اگر آتشفشان باشی

از ناگهانی اتفاق افتادنت پیداست

باید برایم از خداوند ارمغان باشی

باید بتابی بعد باران هایِ پی در پی

در تیره روزی های من رنگین کمان باشی

بگذار ماهِ آسمان مالِ خودش باشد

وقتی تو قرص ماه حوض خانه مان باشی

گفتند دریا شو تمام آسمان در توست

دریا نخواهم شد مگر تو آسمان باشی....

مهرداد نصرتی


پی نوشت همیشه من:دعاهای از چند ماه قبلتون برای بیمار منظور من در حدی که بایسته بود، جواب داد و حتم دارم بازم دعاهای بی ریاتون، کلیدی می شه برای همه درای بسته. بازم به من منت بزارید و برای همه بیمارها و بیمار منظور من دعا کنید.حرفم همون حرف قبله و این که دعا معجزه می کنه.جوری که می تونه تقدیر مقدّر شده رو برگردونه.فدای دل مهربونتون بشم.التماس دعا دارم.یاحق!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1392ساعت 10:45 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

می دونم چرا این قدر داستان شعر تازه گفتن من طول کشید. انجام یه فعالیت دوست داشتنی تو همین یه سال اخیر باعث شد یه کم از شعر دور بیفتم.کاری که تو این 15ـ20 سال برام دلی بود و امسال برام شد یه کار و شغل جدی. بعدم اصولا چون از اون آدما هم نیستم که مصاحبه‌ها و داستانک‌ها و مقالات و نقدامو بزارم تو وبلاگم، گذاشتم هروقت شعر متولد شد، برای تولدش برگردم تو این خونه.بعد هم یه چیز دیگه.شعر گذاشت و تو روزای نزدیک تولدم بهم نزدیک شد و امروز که تولدمه به دنیا اومد. شعر مالِ دلتنگی‌های آدمه. تو این یه سال اخیر چندان دلتنگ نبودم. بابت همه اینا و روشن بودن آسمان دلم از تو ممنونم. حاضرم هیچ وقت شعر نگم اما آرامش این یک سال رو داشته باشم:

برای گُمشدگان نیز راه نزدیک است

که راه از دلِ بیراهه گاه نزدیک است

در این زمانه مگر خضرِ راهِ من تو شوی

که در نیامده از چاله، چاه نزدیک است

نگاه کن به خودت توی آینه هرشب

ببین چه‌قدر به تو قرصِ ماه نزدیک است

غنیمت است که در عصرِ لنزهایِ فریب

به من دو چشمِ قشنگِ سیاه، نزدیک است

قطارهای سفر روی ریل‌ها خوابند

پیاده می آیم، تا تو راه نزدیک است

من از تمام سفرهایِ بی تو بیزارم

تو خانه ات به کدام ایستگاه نزدیک است؟

پی نوشت 1:راستی مثل همیشه می تونید هر هفته دوشنبه ها قبل از اذان مغرب و عشا منو از رادیو گفت و گو موج 103/5، برنامه روایت بشنوید. یه گپ و گفت ادبی و صمیمیه با دوستای داستان نویس و اهل مطالعه و تحقیقم. یاحق!

 

پی نوشت از نون شب واجب تر:یکی از من پرسید اگه بخوای یه بیت و فقط یه بیت از شعراتو به عنوان بهترین بیتت انتخاب کنی کدومه و من بی درنگ گفتم:

نگاه کن به خودت توی آینه هر شب                                                                  ببین چه‌قدر به تو قرصِ ماه نزدیک است

تکمله: کماکان مدیون دعاهای بی ریاتونم برای مریض منظور من. باز هم منت بزارید به من و دعاهاتونو ادامه بدید.حدیث داریم دعا تقدیر رو هم بر می‌گردونه.حتی اگر اون تقدیر مقدّر شده باشه. پیامبر اکرم(ص) فرموده: لا يَرُدُّ القَضاءَ إلاَّ الدُّعاءُ ؛ قضای الهی برنمی گرده مگر به دعا. دعا کنید. فدای دلتون. یاحق!

پی نوشت از نون شب واجب تر:من زیاد تو وبلاگم نمیام.مگه برای دیدن و آزاد کردن نظری. اما گاهی یهو رو به رو می شم با بعضی نظرات عصبانی و گاه بی ادبانه. بعد که می رم تو وبلاگ اون آدمای بی ادب و عصبانی می بینم هیچ ربطی به هم نداریم و حدس می زنم یکی دو تا از اون آدمای بیمار معلوم الحال احتمالا با اسم و آدرس من رفتند و برای اون بیچاره ها از قول من لیچار نوشتن و اونام به خیال این که نویسنده اون مطالب منم اومدن و برام بد وبیراه نوشتن.جداً تو این عصر این رفتارای دمُده شده حال آدمو به هم می زنه.بگذریم.اینو نوشتم تا اعلام کنم من ممکن نیست برم و برای کسی مزخرف بنویسم و اگه کسی از طرف من این کار احمقانه رو می کنه مسئولیتش با من نیست.همین.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 16:36 توسط مهرداد نصرتی |

 سلام

 یه شب برق رفت و مجبور شدم تو تنهاییم شمع روشن کنم.بعد که برق اومد می خواستم    بخوابم که این شعر بی هوا سر رسید و درگیرم کرد.دو سه بیت که پیش رفت دیدم داره ناخودآگاه سوز و ساز شمع رو روایت می کنه.شمع ها در من درونی شده بودن و نمی خواستن فراموش بشن.حالام ممکنه خیلیا فکر کنن زبان شعر من یه جور دیگه شده و از اون سادگی رسیده به این شکل جدید.اینا مهم نیست.تو این شکل جدید هم روایت عاشقونه وجود داره.یه روایت عاشقونه از این روزهای من که تو و فقط تو محرم تک تک دقایقشونی.تویی که باهات عاشقانگی و تعهد یه مزه عجیبی داره و خیلی خواستنیه.تقدیم به چشمای مهربون و بی گناهت:

 عشقت آتش شده و بر جگرم میریزد

 آتش جان من از چشم ترم میریزد

 تو تماشاگر من باشی اگر، بیش از پیش

 ترس از آب شدن در نظرم ميريزد

 پيش تو سوختن و كم شدن و آب شدن

 بركاتي است كه يكجا به سرم ميريزد

 من نگويم كه مرا از قفس آزاد نكن۱

 من به شوقت نپرم، بال و پرم میريزد

 شده ام مثل پلي كهنه كه هرقدر از خود

 بيشتر ميگذرم بيشترم ميريزد...

 

 مهرداد نصرتي

 

 پی نوشت ۱:تعریضیه به مصراع:"من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید" ملک الشعرای بهار.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 19:15 توسط مهرداد نصرتی |

تقدیم به همسفرانم:"تو" و "اون"

سلام

تقریبا چهل روز پیش بود.سه شنبه هفتم شهریور سه نفر شدیم و کله صبح راه افتادیم رفتیم مشهد و حوالی 6 غروب رسیدیم و من از شماها جدا شدم.نذر کرده بودم اون شبو تا صبح تو حرم بمونم و موندم و صبح چارشنبه،بعد نماز صبح، یه اتفاق قشنگ برام افتاد و اونم این بود که دکتر شفیعی کدکنی رو تو حرم امام رضا(ع) دیدم.فکر کن؟اونم من که تا حالا استاد رو از نزدیک ندیده بودم تو یه جای مقدس و متبرک، یه قرار خصوصی برام جور شده بود.باورم نمی شد خودشه ولی خودش بود.وقتی که سلام کردم و ازش پرسیدم:آقای دکتر شفیعی کدکنی؟ و بی میل جوابمو داد:بله! و حالش گرفته شد که اونجا کسی پیداش شده که خلوتشو به هم بزنه.دنبالش راه افتادم.وایساد یه گوشه رو به ضریح و زیارت جامعه خوند.بعدش باهاش حرف زدم و گریه شو در آوردم(این قسمتش داستان داره که دوست ندارم بگم اما تو می دونی) و نماز خوندنشو تو حال و هوای عجیب اون روزش نگاه کردم .باقی قضایا رو "تو" و "او" می دونید که فردا عصر همون روز،پنج شنبه 9 مهر،تو مسجد امام حسن مجتبی(ع) مشهد،به فاتحه گویی مجلس ختم پسر عموی استاد رفتیم و باهاش گپ کوتاهی هم زدیم.نه!ابدا قصدم قایم شدن پشت اسم بزرگ استاد نیست.اونم تو این روزا که انجمن شاعران سر امضا گرفتن برای راضی کردن شفیعی کدکنی بیانیه داده و می شه و از این دیدارِ اتفاقی یه داستان بزرگ در آورد و باد به غبغب انداخت اما من نمی خوام.همه این حرفا رو زدم تا بگم این غزل عاشقانه که خیلی وقت بود طرحش تو ذهنم بود،همون روزی تکمیل شد که دکتر شفیعی کدکنی رو دیدم.حس این خوشبختی بزرگ کمکم کرد که غزل عاشقانه م تکمیل شه.از تو ممنونم آقای دکتر شفیعی کدکنی عزیز:

سخت دلگيري و از من گله داري چه كنم؟

باز انگار سر غائله داري چه كنم؟

پيش آرامش من سخت به هم ميريزي

من كه بي حوصله ام، حوصله داري،چه کنم؟

متلاطم شدي، از ساحل امن ديروز

دورافتاده­اي و فاصله داري، چه كنم؟

خود تراشيده­اي اش، پيكره­اي را كه منم

حال با پيكره­ات مساله داري، چه كنم؟

ميزني، ميشكني، ميشكنم، ميخندي

اشتياقي تو به اين مشغله داري، چه كنم؟

آبشاريست خروشان كه مرا خواهد برد،

گيسواني كه به دوشت يله داري چه كنم؟

" اي كه با سلسله­ي زلف دراز آمده اي"[1]

با اسيري كه در اين سلسله داري چه كنم؟

مهرداد نصرتي

پی نوشت:خیلی وقتا مقدمه پُست های قبلیم،داستانای مینی مالی بودن که می تونست واقعی باشه یا تخیلی که غالبا یه آدم بیکار هم پیدا می شد که می خواست مناسبات بینامتنی(به قول منتقدا)اون مقدمه ها رو در بیاره و چیزی پیدا نمی کرد.تو اون پُست ها،خونده شدن شعر برام اولویت اول رو داشت و تو این پست،مقدمه قبل شعرم برام از خود شعر واجب تره.شعر رو هم نخوندید،مقدمه رو بخونید.

۱-حافظ 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 11:42 توسط مهرداد نصرتی |

تقدیم به بئاتریس دانته

سلام

بعد مدتها یه شعر گفتم و تو می دونی که من هیچوقت برای شروع و ادامه دادن یه شعر برنامه ای نداشتم؛ یعنی ننشستم فکر کنم چطور باید شعر سروده شه.بلکه شعر همونجوری پیش رفته که دلش می خواسته؛مثلا یه اتفاقی برام افتاده که توی زمان وقوع این اتفاق هیچ وقت متوجه نشدم که این اتفاق، دقیقا بخشی از شعریه که هنوز نگفتم.درست مثل عصری که تو گریه کردی و فردا شبش تو شعرم بارون گرفت:

دنیا بدون عشق؟هراس آورست که...

بی تو جهانِ تازه همان بهترست که،

دور سر من و تو بگردد شبانه روز

وقتی هنوز سخت بر این باورست که،

دنیا بدون آدم و حوا، بدون ما

بی شک بهشت گمشده ای دیگرست که،

حتما بدون ما دو نفر جای بهتریست

اما بهشت من کمی آن سوترست که،

با من فرشته ایست در آنجا که صاحبِ

زیباترین دو چشم قشنگِ تر است که،

دنیا به چشم او نه بهشت است و نه قشنگ

وقتی برای مرتبه ی آخرست که....

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 16:12 توسط مهرداد نصرتی |

تقدیم به خودم و تمام ساده لوحی و صداقت مفرط و کودکانه ام

سلام

"همين قدري كه هستي خوبه.شايد اگه بيشتر و هميشه بودي، عادي عادي مي شدي و حضور نصف نيمه ت يهو نمي شد شعر.كسي چه مي دونه.اصلا ديگه فقط همين جوريشو دوس دارم.نزديكتر نيا.تو همين فاصله وايسا.جلوتر نيا"....

اين پست چند روزه كه آماده س و ثبت موقت كرده بودمش و قرار بود تا چند روز قبل با همون سه سطر بالا شروع شه اما يكي دو روزه كه ديگه نه.يكي دو روزه كه هي با خودم اين دو سطر شعر "قاصدك" اخوان ثالث رو زمزمه مي كنم:كه دروغي تو دروغ/كه فريبي تو فريب.....و فكر مي كنم به شكل غريب و معصومانه اي آدمها رو نمي شناسم.اصلا تازه فهميدم كه آنچه فكر مي كردم شناخت بوده،كاملا يه قضاوت بوده؛ اونم قضاوتي بر مبناي رفتار آدما كه مي خواستن به من بباورونن كه هموني كه نشون مي دن هستند و منم كه هالو.جدي.اين اصلا تواضع متكبرانه نيست.هالو.تازه فهميدم كه وقتي هالو بودن به معصومانه ترين شكل ممكن اتفاق مي افته خدا دلش به رحم مياد و آدم هالو رو نجات مي ده و اين گونه بود كه نجات يافتم.چي مي گم؟غزل تازه مو بخونيد:

ما جدا مانده ايم از هم و اين،بي گمان سرنوشت خوبي نيست

بي تو دنيا بهشت هم كه شود، بي شك اصلا بهشت خوبي نيست

 

ماه ارديبهشت من امسال،گرچه بارانِ بسياري داشت،

حس تلخي ولي به من مي گفت:اصلا ارديبهشت خوبي نيست

 

اين كه ما فكر مي كنيم به هم،نيمي از راه عشق طي شده است

بازگشت از ميانه ي اين راه،منطقاً بازگشت خوبي نيست

 

مي شود نا اميد بود از عشق، از تو دلخور نمي شوم....اما

اين كه چيزي عوض نخواهد شد،حرف هاي درشت خوبي نيست

 

عشق حالا معطل من و تست،تو ولي دل سپرده اي به زمان،

عشق يك معجزه ست، باور كن،كه زمان لاك پشت خوبي نيست

 

رفته اي تا كه شعر خلق شود؟زندگي شعر نيست، باور كن

اين كه"ليلي"شوي تو، من "مجنون"، ابدا سرنوشت خوبي نيست

 

پيش از اينها نه،بعد از اين هم نه،عشق اكنون معطل من و تست

زنگ اين خانه را بزن، هستم، ما شدن سرگذشت خوبي نيست؟

 

پي نوشت ۱:كماكان و تا ابد اعلام برائت مي كنم از آشغالي كه به اسم من يا عليه من براي آدماي مختلف كامنتاي بي سر و ته ميذاره و عزيزاني رو كه مورد هجوم اين ميكروب قرار مي گيرن، ارجاع مي دم براي واكسينه شدن، پست قبلي مو بخونن.پست برائت از هرزه نويسي هاي يك بيمار رواني.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 20:4 توسط مهرداد نصرتی |

اعلام برائت

قصد نداشتم پست جديد بذارم يا دست كم پستهاي اين مدلي بزارم اما يه آشغالي باعث شد بيام اينجا و يه بار ديگه يه چيزايي رو روشن كنم.

۱- يه روانی بیکار به اسم من ميره تو اين وب و اون وب كامنتاي بي شرمانه مي ذاره و شماره منو مي ده و آگاهانه اداي آدماي ناشي رو در مياره.تازگي ها هم يه وب درست كرده كه ترهات مغزيشو اونجا مي ريزه بيرون و براي رد گم كردن، از طرف من اونجا هم كامنت گذاشته تا من نفهمم اون وب ساخته كيه.بگذريم.من جز اين كه اينجا اعلام كنم كه اصلا اهل اين چرند نويسي ها نيستم جاي ديگه اي جز اين وب ندارم و سابقه اين دو سه سال وب نويسيم لااقل اينو ثابت مي كنه.بعدشم از همينجا اعلام مي كنم كه دوستاي نزديك من مي دونن من هيچ وقت تو خونه م سيستم نداشتم و ندارم و كارهاي اينترنتيمو از طريق كافي نت انجام مي دم و  هر شب ساعت ۱۰ و نهايتا ۱۱ شب هم مي خوابم.بنابر اين اون آدم احمقي كه ساعت ۱و ۲ بامداد از طرف من كامنت مي ذاره لابد مي فهمه كه تنها كافي نت باز شهر تو اون ساعت، كافي نت اتاق گه گرفته انفرادي خودشه لابد؛اتاقي كه نسب به محله و نجيب خونه جمشيد ميبره كه بي شك رو خشت همونجا پس انداختنشِ.به اين ترتيب از همه دوستاي عزيزم اعم از اونا كه تو پيوندام بودند و  هستند و اونايي كه برام كامنت مي ذارن و اونايي كه من نمي شناسمشون،عذر مي خوام كه هرزگي هاي يه آشغال رو كه نمي دونه كجاي دنيا وايساده مي خونن.ناراحت اون چيزايي نيستم كه درباره من مي نويسه.نگرانم از طرف من خطاب به اونا چيزايي بنويسه كه روحمم از اونا بي خبره.احتمالا بعد اين پستمم فعاليتشو گسترده تر مي كنه.حالام كه ساعت خواب و بيداريمو مي دونه،يحتمل خودشو با اون ساعتا تنظيم مي كنه.بياييد همه مون دعا كنيم از دنياي کثیف انفراديش زودتر خلاص شه.معیوبه حیوونکی.

 

۲- براي تو بیمار روانی.نمي دونم چي مي خواي ازم.يعني مي دونم اما نمي تونم و اصلا نمی خوام برآورده كنم آرزوي آشغاليتو.خب ازت خوشم نمياد.حاضرم بيام ببرمت دكتركه به اسم من براي اين و اون كامنت میزاری اما نمي تونه ازت خوشم بياد.اشكالي داره مگه اين؟آدمايي كه تو اين وب ميان يا منو مي شناسن كه در مورد اونا به قول حافظ:عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري....و يا نمي شناسن كه به هر حال بعد خوندن اين پست مجازن هرطور دوست دارن قضاوت كنن.حالا هم هركار دوست داري بكن.اين شعر شاملو رو قبلا برات گذاشتم.بازم به عنوان حرف هاي من خطاب به خودت بيانگارشون و برو هر غلطي مي خواي بكن:

شغالی گر

ماه بلند را دشنام گفت

پیرانشان مگر

نجات از بیماری را

تجویزی اینچنین فرموده بودند.....

 

 ۳-حالا دیگه بی خیال هرزه نویسی های اون بیمار روانی. کماکان پنج شنبه شبا ساعت ۹ شب تو رادیو" گفت و گو"، برنامه" نقد حال" روی موج ۵۰/  ۱۰۳ منتظرم بشنویدم.دوستتون دارم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:34 توسط مهرداد نصرتی |


سلام

به ... عزیزم

یه غزل جدید که مال اولین روزای فروردینه. این اولین پست امسالمه تو بهاری که برام طعم خاصی داشت ، تقدیم به تو:

چقدر بی تو در این شهر سوت و کور بمانم؟

چه حکمتیست که من باید از تو دور بمانم؟

مرا که مثل پلی پیر روی سیل رهایم

از این هراس رها کن که بی عبور بمانم

تو از کدام شب، از عصر چند شنبه تقویم؟

کی اتفاق می افتی اگر صبور بمانم؟

.

.

.

جهان مرا و ترا صید کرد مثل دو ماهی

که بی قرار تو در تنگی از بلور بمانم

مجال حوصله ات تَنگ بود مثل دل من

قرار شد بروی، من میان تور بمانم

چقدر بعد تو باید، کنار خالی جایت

میات تَنگی تُنگ جهان به زور بمانم؟

.

.

.

بهار و این همه دلمردگی؟!چه سال غریبی!

بناست باز هم انگار سوت و کور بمانم....


پی نوشت 1: کماکان پنج شنبه شبا ساعت ۹ شب تو رادیو" گفت و گو"، برنامه" نقد حال" روی موج

 ۵۰/  ۱۰۳بشنویدم.یه سری حرف راجع به ادبیاته که شک ندارم دوستش خواهید داشت.کماکان فدای دلتون.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:40 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

و باز هم برای ... عزیزم

هر وقت نصفه نیمه هم که سر و کله ت پیدا شد، یه چیزی پیش اومد و یه شعری متولد شد.حالا هم این غزل جدید تقدیم به تو ..... جای خالی این نقطه چین ها جز با اسم تو پر نخواهد شد. هرچند این غزلو قبلا خوندی، بازم بخونش.

پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت،

اصلا چه مرگتست؟چه می خواهی از خودت؟

چون جاده ای که گم شده در هول برف و مرگ

برخیز بلکه باز کنی راهی از خودت

شمع کدام بزم شدی که نسوختی؟

برگشت دارد آنچه که می کاهی از خودت؟

مهمان سفره دل خود باش و صید کن

دریا خودت،کناره خودت، ماهی از خودت

دنیا غریبه است،در آینه اش مساز

تصویر رنگ باخته و واهی از خودت

بگذار روزگار غریب و فریب را

در حسرت برآمدن آهی از خودت....

این قدر دردمند برایت گریستم....

اما تو....شد سوال کنی گاهی از خودت؟

 

پی نوشت 1: یحتمل این آخرین پستمه تو سال 90. بی دلیل منتظر بهارم و تعطیلات عید. یه جورایی بی دلیل خوشحالم.کسی می دونه چرا؟

پی نوشت 2: کماکان منو تو رادیو گفت و گو و برنامه نقد حال، ساعت 9پنج شنبه شبا، رو موج  50/103 بشنوید.فدای دلتون.

پي نوشت 3:استثنائا در روزهاي سوم و چهارم و دهم و يازدهم فروردين، ساعت 10 مي تونيد منو از همون موج بشنويد با برنامه"بوي باران بوي خاك" كه ويژه برنامه عيده.

پی نوشت 4: بهترین بهار عمرتونو امیدوارم تجربه کنید امسال.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:12 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

بعد مدتها يه با يه غزل جديد به روز شدم تا از يه سكوت ناخواسته بيرون اومده باشم. اين غزلم هم تقديم به .....اين نقطه چين ها يعني اين كه هر كي مي تونه اسمشو اينچا بنويسه و اين غزل تقديم به اون باشه.توضيح بيشتري ندارم:

دوباره عشق كجا و كي اتفاق بيفتد

اگر كه بين من و تو شبي فراق بيفتد؟

مباد تيره شود روزهاي روشنِ با تو

مخواه ماه منيرِ تو در مَحاق بيفتد

نيايد آن كه تو سهم من از زمانه نباشي

دلت كه زنده به من بود از اشتياق بيفتد

گناه دارد امّيدوار كردن اين رود

اگر بناست گذارش به باتلاق بيفتد

چه فرق دارد اگر سايه سار باغ نباشد

درخت، دار شود يا كه در اجاق بيفتد!

اگر بناست نماني،چه فرق مي كند اصلاً

براي ما:

             -من و دنيا-

                                 چه اتفاق بيفتد.....

 

 

يادداشت1: در محاق افتادن ؛يعني دچار محاق شدن .کاستی و باریکی و تاریکی گرفتن، به انزوا رفتن ماه طفلكي.عطار مي‌فرمايد:

تا که روی همچو ماهش دیده ام

ماه بختم در محاق افتاده است .

یادداشت ۲:پنج شنبه شبا ساعت ۹ شب تو رادیو" گفت و گو"، برنامه" نقد حال" روی موج

 ۵۰/  ۱۰۳بشنویدم.یه سری حرف راجع به ادبیاته که شاید دوسش داشته باشید.فدای دلتون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 16:27 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

بالاخره مجموعه شعر"از هميشه‌هاي بي تو تا هنوز" توسط انتشارات نيستان منتشر شد و از پنج شنبه مورخ دهم آذر ماه به بازار آمد.تا آنجا كه مي دانم انتشارات ققنوس در بازارچه كتاب اين مجموعه را دارد.فعلا توضيح اضافه‌تري ندارم تا بعد.البته يه توضيح ديگه.ما نويسنده‌ها و شاعرا مثل بازيگراييم كه حق الزحمه‌مون اول كار مشخصه و فروش بالاي اثر توفيري به حال ما نمي‌كنه.اينو گفتم تا بگم اگه كتاب‌ها رو بخريد به لحاظ مالي تفاوتي به حال شاعرش نمي كنه اما كمك مي كنه اثر به چاپ بعدي برسه.جا داره از عزيزانم رضا كاظمي و الهام تفرشي و پرنيان عزيزم به خاطر معرفي كتاب تشكر كنم.ياحق!


پي نوشت:بعضي از دوستام پرسيدن كتابو تو استاناي ديگه چطور مي شه تهيه كرد.به خدا اصلا نمي دونم بر و بچه هاي نيستان كجاها فرستادن و اصلا هنوز پخش شده يا نه.فقط مي دونم نيستان تو قم كارهاشو مي ده به"سوره مهر"، تو همدان به"رواق"، تو مشهد به"كتاب آفتاب"، تو اصفهان به"فدك" و شيراز به"سحاب".باقي جاها رو نمي دونم. بنابر اين بهتره با شماره تلفن‌هاي:02122610786 و 02122612444 از خود ناشر بپرسيد.فداي همه تون!

پي نوشت 2:ديروز رفتم ققنوس و دو تا از مجموعه‌مو براي دو تا از دوستام كه باهاشون قرار داشتم خريدم؛ مثل همه آدمايي كه يه كتاب بهشون سفارش شده که برن بخرن.جالب بود که وقتي از ناشر پرسيدم كجاها پخش شده بهم جواب دادن كه ببخشيد ما فقط به ناشر و مولف مي تونيم اطلاعات بديم.خنده‌م گرفت و خلاصه بدون معرفي درست و درموني از خودم فهميدم به كتابفروشي‌هاي ديگه هم دادن تو انقلاب.همين.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 13:20 توسط مهرداد نصرتی |

برای ... عزیزم

سلام

حضور نصفه نيمه‌ت باعث شد دو روز حالم بهتر شه.حتي اگه هزار بار هم بعد اين اظهار نظرم با تعجب ازم بپرسي نصفه نيمه؟بازم براي بار هزارم تأكيد مي‌كنم آره نصفه نيمه.مهم اينه كه حالم دو روز خوب بود.اون‌قدري كه جمعه زودتر از خواب بلند شدم و كتابخونه‌مو جمع و جور كردم و شاداب‌تر از هميشه به پدر و مادرم سر زدم.فكر كن؟همه اينا با يه يه حضور نصفه نيمه كه حتي صدا هم نداره و لحنش هم مهربون نيست....فكر كن؟كجاي دنيا يكي مي‌تونه اين قدر دلخوشي ويرانگرانه‌اي داشته باشه؟به هر حال اين غزل محصول همون حال خوشه.تقديم به تو و خودم:

اگرچه بي تو دلم از هميشه تنگ‌تر است

ولي بدون تو اين روزها قشنگ‌تر است

دروغ گفتم، خود را فريب دادم،نه!

تو نيستي و دلم از هميشه تنگ‌تر است

جهانِ بي تو بي آغاز و بي سرانجامست

دلم بدونِ تو از سنگ نيز سنگ‌تر است

درنگ كردم و از دست رفتي و عمريست

كه چشمهام به تاوان اين درنگ،تر است

"من از تو صبر ندارم كه بي تو بنشينم"

كه بي تو دامن پرهيز من به ننگ،تر است

شراب خانگي من، به خانه‌ات برگرد

مجال مستي من، با تو گيج و منگ‌تراست

 

پي‌نوشت: هميشه يه چيزي هست كه به طرز غافلگير كننده‌اي ترو تو فكر فرو ببره و يادت بياندازه كه چقدر اگه اوضاع به گونه‌اي ديگه بود، بهتر بود.مثل تموم اين روزايي كه بارون اومد و برف باريد و تو بيشتر احساس كردي كه جاي يكي خاليه و دلت خواست كه الان اون يكي بود و با هم از پنجره به برف و اين درخت‌هاي كاج نگاه مي‌كرديد؛ درست مثل اون سال‌هايي كه انگار تو مه و خواب گذشته‌ن و انگار اصلا بخشي از واقعيتي كه اتفاق افتاده، نبوده.حيف!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 9:15 توسط مهرداد نصرتی |

برای خودم.برای مهرداد عزیزم

سلام

بعد مدتها اومدم با دو تا غزل به روز شم.اوليش مال سال فروردين 81 و دومي تازه ست؛ يعني مال همين روزهاي بي‌حوصلگي و دل‌مردگيه كه نمي‌دونم چه مرگمه.فعلا حرف اضافه‌اي براي گفتن ندارم و شايد باز يه مدت ننويسم.چون نه كار جديدي دارم و نه خيلي حوصله درست و درموني.فقط شايد تو اين فاصله مجموعه شعرم منتشر شه كه همينجا به اطلاعتون مي رسونمش.اين دو تا غزل هم تقديم به خودم و نه هيچ كس ديگه.اینم یه شناسنامه از حال و هوای این روزامه عزیزم که به قول جلیل صفر بیگی : دارم خفه می شوم در این تنهایی.

این که خیلی مصر بودی به روز شم و من خیلی مایل نبودم، همه ش مال این بود که حالم اصلا خوش نیست:

    (1)

تنها نه رو به روي شما گريه مي‌كند

هر شب درون آينه‌ها گريه مي‌كند

مردي كه سينه‌اش پرِ دردِ دلِ شماست

تا آه مي‌‌كشيد شما گريه مي‌كند

تصوير كيست اين‌كه در آيينه‌ي من است؟

اين مثل من كه بغضِ مرا گريه مي‌كند

اين مردِ متنِ آينه‌ام، مرد مبهميست

يا خيره مانده در من و يا گريه مي‌كند

اين مرد متن آينه‌ام، ساليان سال

با هيچكس نگفت چرا گريه مي‌كند......

 

    (2)

چقدر مثل خودت نيستي و بد شده‌اي

كسي كه باورم اصلا نمي‌شود شده‌اي

قرار بود كه مقصد شوي نه جاده، چه شد

كه بين آمد و شدها فقط لگد شده‌اي؟

درون آينه مردي غريبه مي‌خندد

به تو كه از خودت اين طور ساده رد شده‌اي

كدام آينه؟اين قاب عكس ترحيم است

نگاه كن به خودت، كاملا جسد شده‌اي

شبيه ابرِ سياهِ غروبِ دلتنگي

كه درد مي‌كشد و گريه مي‌كند شده‌اي

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 20:45 توسط مهرداد نصرتی |

 

برای آرام عزیز
مهم نیست که کی از کی شنید . من از آیه ؟ آیه از من ؟ ما دو تا از ستاره که کامنت گذاشت برام که منتظر معجزه دوم هم نباش دیروز خاکسپاری بابای آرام بود.....؟اصلا کی بود و کجا؟... نه ! اینا اصلا مهم نیست . مهم اینه که آرام سوگوار پدر نازنینشه، درست مثل مجید که سیاه پوش مادر مهربانشه و معجزه در زمانی که باید،اتفاق نیافتاد و یا بر عکس . شاید قرار بود که معجزه همین باشه که پدر آرام عزیز آرام بگیره. مثل پریزاد برکه نور که رها شدنش از تن آزردگی دیرسالش عین معجزه بود. آره آرام عزیز! معجزه اتفاق افتاده . فقط میمونه دلتنگی تو و مجید که واقعا نمیدونم چطور باید آرومتون کرد. فدای دل تنگتون . این غزل رو بعد از آگاهیم از داغداریت سرودم . تقدیم به تو و مجید عزیزم :


بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن
دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن

در میان گریه چشمان تو غوغا می شود
ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن

ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم
من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن

شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست
روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن

داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف
قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن


مهرداد نصرتی 

پی نوشت 1:

آخه چیزی از مقدمه پست جدیدم نگذشته که.همین پست بالای این پی نوشت.این که نوشته بودم من از آیه....یا آیه از من....که خود آیه عزیزم دچار مصیبت شد.آیه از کشف های غیر منتظره ای بود که در این وانفسای بی موهبتی دنیا به من هدیه داده شد اما اینا الان نه مهمن و نه حرف من این چیزاس.همه حرفم مال عصر سه شنبه هفته پیشه که آیه بهم زنگ زد و گفت:داداشی!.....بابا و مامان.....با یه کامیون......چپ کردن..... و من شروع کردم به دلداری دادن و این که توکل کن و ....این که فقط حرف میزدم و ته دلم یه چیزی هُری می ریخت پایین و از تو داغ می شدم.خیلی برام حرف زد.گفت مادرش باید اول مهر سر کلاس باشه.داداشی می رسه دیگه به کلاسش؟.....و داداشیش که این طرف مرده بود.....آیه انگار که از دل یه خواب تب زده پا شده باشه هذیون می گفت و مخاطبش من نبودم.انگار داشت با خود خدا اتمام حجت می کرد و قول میگرفت.من چیکاره بودم این وسط؟من که تو این سال ها فقط شدم خبر رسون خبرای بد و فاجعه بار.به قول ساعد باقری:مرگ من باد که این گونه توانیست مرا....خبر مرگ پریزاد...مادر مجید...پدر آرام....رو به چند نفر داده باشم خوبه؟برای خبر بد آیه هم از ماه کوچولو شروع کردم و پرنیان.بعد زهرا مهابادی..... و حالا هم از همه جا بی خبرم.دعا کنید اون چیزی که ته دلم داره خار خار می کنه، یه حس دلشوره الکی باشه که رد میشه و میره.دعا کنید برای آیه مهربون من.دعا کنید.

پي نوشت 2:

ماه كوچولوي من

ساعت 5و 30 صبح امروز(چهاردهم مهر) بود و داشتم بي‌دليل و مثل همه صبح هاي بي‌حوصلگيم در مقابل بلند شدن از خواب مقاومت مي كردم و زنگ آلارم موبايلم مدام مي كوبيد تو سرم كه بگه بايد بلند شي و بري سركار تا كماكان مثل تموم اين سالهات فرد مفيدي براي اجتماعت باشي!!!!!!!!!!!با بي تفاوتي دستم رفت كه صداي زنگو خفه كنم كه اس ام اس آيه مو ديدم:داداشي!بعد 25 روز بابام سر اذان،چشاشو به روي من و دنيا باز كرد....خواب از سرم پريد و به هر دوتون اس دادم:باباي آيه چشاشو باز كرد.خدايا شكرت....در آستانه رفتن تو و پرنيان عزيزم به مشهد معجزه اتفاق افتاده بود.چشم و دل همه ما روشن.ياحق!

پرنيان عزيزم

حق با توئه.بايد لباساي روشنو در بيارم از كمد لباسام.پيرهن مشكي من انگار روزگار رو از رو برد.بابت ياد آوريت ممنونم؛ تويي كه جزيي‌ترين تغييرات رو توي كمترين زمان مي فهمي.برات قبلا نوشتم كه معجزه يه جايي توي خاك توس براي شماها كنار گذاشته شده تا بريد و بياريدش.هرچند خدا همين كه ديد عزمتون جزمه پيش قسط معجزه رو دم اذان صبح فرستاد تا خورشيد بعد بيست و پنج روز، از لابه لاي پلك‌هاي پدر آيه من راهي به داخل چشمهاش پيدا كنه و آيه با لحن فرشته‌وارش برام بنويسه:داداشي دارم بال در ميارم.... و تو از ته دل از خدا مي‌خواي كه اين معجزه تداوم داشته باشه و بيداريش، مصداق آخرين شعله نباشه كه قبل شهادت شمع(به قول فروغ)، به بلندترين و كشيده‌ترين شكل اتفاق مي‌افته.الهي آمين!

آرام عزيزم

براي آرامش دلت خيليا دعا كردن.براي ما شايد اين چهل روز توي يه چشم به هم زدن گذشت اما هر ثانيه ش براي تو سالي گذشته.خدا آرامش هميشگي به دل مهربونت بده.الهي آمين.  

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 0:12 توسط مهرداد نصرتی |

 

سلام

همه چيز با يه جمله ماه كوچولو شروع شد.دو بيت اين غزل(بيت اول و آخرش) رو يكي دو ماهي بود كه گفته بودم و تكميل نمي‌شد.پنج شنبه شب موقع افطار با ماه كوچولو و پرنيان عزيزم بوديم كه يهو ماه كوچولو در اومد كه:غزله چي شد خب؟ اون لحظه نمي‌دونستم چي بايد بگم ولي خونه كه رسيدم شروع شد و دور و بر ساعت 2 صبح جمعه بود كه تموم شد.براي حدود ده پانزده تا از دوستام همون ساعت فرستادم.اميد داشتم كه لااقل يكيشون خواب باشه و فردا صبح جواب اس ام اس ام رو بده اما قدرت خدا همه بيدار بودن و شب زنده دار.موندم ملت وقتي شعر نمي‌گن و تا اون ساعت صبح بيدارن چي‌كار مي‌كنن؟اين غزلو تقديمش مي‌كنم به همه دوستاي خوبم.سعيدهاي مهربان زندگي‌ام:سعيد موحدي و سعيد و تو كه خاطره‌ات از هميشه تا هنوز در سرم تير مي‌كشد:

تو به من فكر مي كني اما، كاشكي بار آخرت باشد

بِگُذار از تو رد شوم هرچند، برخلاف تصورت باشد

تو خودت را به جاي من بگذار، شده تصويري از هميشه‌ي درد،

بين يك قاب كهنه‌ي زخمي، روز و شب در برابرت باشد؟

يا كه تكرار خاطرات كسي، در سرت تا هنوز درد كند

هي سرت را تكان دهي نرود، درد گنگي كه در سرت باشد؟

بعد يك عمر منتظر ماندن، ناگهان باد با خودش ببرد

خانه‌اي را كه فكر مي‌كردي، ايستگاه مسافرت باشد

تو خودت را به جاي من....اما،نه....مبادا كه جاي من باشي

نه...مبادا كه درد دربه‌دري، سرنوشت مقدرت باشد

من همينم همين كه مي‌بيني، تلخ مثل هميشه‌هاي خودم

اين منِ رقّت آورِ مأيوس، نتوانست شاعرت باشد

ما دو خط موازي گنگيم، تا ابد هم نمي‌رسيم به هم

اين كه بايد رها شوم از تو، سعي كن عين باورت باشد

زندگي در نهايت تلخي، سعي دارد به من بفهماند

آنكه خنجر در آستين دارد، مي‌تواند برادرت باشد

مهرداد نصرتي

پي نوشت 1: بهار خاطره ها معتقده تو اين غزل زبان شعرم، از زبان شعر مرسوم قبلم فاصله گرفته و شبيه كاراي نجمه زارع شده.به درست و غلطش كاري ندارم.يهو دلم هواي نجمه زارع عزيزو كرد كه خيلي معمولي و بي انصافانه رفت.هموني كه برامون این بیت رو که سعید موحدی عزیز یاد آوری کرد، مي‌خوند:

شبيه قطره‌ي باران كه آهن را نمي‌فهمد               دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نمي‌فهمد

 

پي نوشت 2: ساعت ۱۷:۳۰.خواب بامداد جمعه م خواب غريب و پريشوني بود.پريزاد بركه نور اومد تو خوابم و حسابي گريه كرد تو بغلم.پيرزن،حسابي از تنهاييش گله كرد و يادم انداخت كه پارسال همين روزا بود كه افطار دعوتمون كرد خونه ش.درست همين روزا و اين طور شد كه يهو صبح امروز دلم خواست تك و تنها برم پيشش و رفتم.بهشت زهرا بر خلاف جمعه هاي قبل ماه رمضان خلوت بود.بعد اين كه سري به فرامرز زدم كه به فاصله كمي از پريزاد خوابيده بود،اومدم و دو ساعت يه كله زير آفتاب نشستم و خيره شدم به سنگ ساده اي كه به تازگي برا پريزاد كار گذاشته بودن  با يه مشت مشخصات ساده شناسنامه‌اي:شادروان زهرا پيشرفت،فرزند هادي،تولد 1324،وفات 10/11/1389....به همين سادگي تا ما بفهمیم پريزادمون موقع پرنده شدن 65 سالش بوده اما مگه پريزاد بودن به سن و ساله.به همه اينا فكر كردم اما با اين همه بيقراري ولم نمي‌كرد.اومدم ابن بابويه بازم تك و تنها. رفتم سر مزار شهداي سي تير(در سالروز و ساگرد 28 مرداد.چه اتفاق جالبي.الان كشفش كردم.هر دوشون به مصدق ربط داشته) و ميرزاده عشقي و دهخدا و نسيم شمال و دکتر سادات ناصری و دکتر مهدی درخشان داشتم چرخ مي زدم كه مجيد عزيزم زنگ زد.قلب مادرش از كار افتاده بود و دعا مي خواست.مجيد داشت گريه مي كرد و من داشتم به اين فكر مي‌كردم كه بيقراريه قرار بوده اينجا بزنه بيرون.با گريه مي‌گفت بايد يه معجزه اتفاق بيفته و اين جمله رو بعدتر از آرام هم شنيدم؛ يعني خوندم و اين كه چقدر الان نياز به معجزه دارم.هم براي مادر مجيد عزيزم و هم براي پدر آرام  و هم براي دل صاحب مرده خودم كه باز نمي‌شه كه نمي‌شه.دعا كنيد.واقعا دعا كنيد.ما سه نفر نياز به معجزه داريم.دعا كنین معجزه اتفاق بيفته....

پی نوشت ۳:ساعت ۱۹:۳۰....اما نه.الان مجید تماس گرفت و قرار شد تو لیست سه نفره ما برای منتظر معجزه موندن نباشه.مادر مجید مرد.فاطمه جانم.همون طور که برات نوشتم مجید بی مادر شد.چه شب نازنینی اما رفت مادرت مجید جان.تسلیت می گم.بی دلیل دلم می خواد الان فیلم مادر علی حاتمی رو ببینم.کاش داشتمش.حالا هی دارم با خودم این جمله جادویی اون فیلمو تکرار می کنم:مادر مرد از بس که جان ندارد....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 9:18 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

من مهرداد نصرتي 38 سال دارم.خب طبيعيه؛ كسي كه 19 مرداد 1352 به دنيا اومده، اين روزها 38 ساله مي‌شه و مي‌ره تو 39 سالگي و چيزي نمونده تا چهل سالگيش.چهل سالگي هم انگار عالمي داره.به هر حال يه چيزي هست كه ناصر خسرو بعد يه عمر الواطی و ميخوارگي، تو اين سن و سال يهو از جاش بلند مي‌شه و متحول مي‌شه.همه اينا رو گفتم تا بگم چهارشنبه روز تولدمه و به عادت تموم اين سال‌هاي بدون تو اين غزل رو مي‌ذارم و تولد خودمو به تو تبريك مي‌گم بانوي اسفندهام و همينجا از عزيزانم كه برام تولد گرفتن تشكر مي‌كنم و دستشونو مي‌بوسم و بازم به طور ويژه‌تر دستاي ترو كه تكرار نشدي و از همه عزیزام میخوام که با هم دعا کنیم دل آرام عزیز به آرامش برسه و پدر مهربونش کماکان مثل یه خورشید مهربون حضور گرمش تداوم داشته باشه تا همیشه.آمین!

امسال نيز در شب سرد تولدم

تنهاتر از هميشه خودم بودم و خودم

چشم انتظار آمدنت بي‌شمار بار

تا صبح پشت پنجره هي رفتم آمدم

شيرين من نيامدي اما و تلخ كرد

كام دقيقه‌ها را كيك تولدم.....

عصري كه آمدي به گمانم دوشنبه بود

عصري كه عاشقم شدي و عاشقت شدم

عصري كه خط نمي‌خورد از خواب‌هاي من

عصري كه تا هنوز از آن در نيامدم

در برف راه مي‌روم انگار سردم است

انگار سال هاست كه در خويش يخ زدم

تو رفته‌اي و قصه به پايان رسيده است

بيچاره من!هنوز نشستم مرددم........

پی نوشت ۱:این غزلوبه عادت هر سال نوشتم وگرنه واقعا امسال شب تولدم اصلا سرما و برودت سالهای قبلو نداره.

 پی نوشت ۲:به طور ویژه تر از پرنیان آرام دل عزیز تشکر می کنم که تو وبش برام یه جشن تولد واقعی راه انداخته.

پی نوشت ۳:به زودی با یه غزل جدید به روز می شم که بامداد جمعه متولد شد و مطلعش اینه:

تو به من فکر می کنی اما سعی کن بار آخرت باشد

بُگُذار از تو رد شوم هرچند برخلاف تصورت باشد

البته اون عزیزایی که کله صبحی زابراهشون کردم و شعرمو براشون فرستادم حتما منو خواهند بخشید.خب.ذوق زده شده بودم.چی کار باید می کردم؟

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 13:7 توسط مهرداد نصرتی |

مرد داشت عرض خيابان را طي مي‌كرد.سر بلند كرد و سمت چپش به ميدان خيره شد و پرت شد به يك خانه آرام در حوالي همان ميدان كه پارسال پاييز قشنگي را برايش ساخته بود.در همين عوالم بود كه صداي ترمز ماشيني او را به خودش آورد و صداي زنانه اي كه بلند شد:

-         مگه كووووووووووو....؟

اما ادامه حرف را خورده بود.مرد سرش را به سمت صاحب صدا برگرداند.داشت در ذهنش دنبال يك جواب مناسب مي‌گشت اما خشكش زد.پشت فرمان ماشين، خودش بود. آرام به سمت صاحب صدا رفت و در صندلي جلوي ماشين كنارش نشست و به زن نگاه كرد. خودش بود؛ همان چشمهاي آشنا و موهاي فر مشكي و قشنگ كه تحت هرشرايطي، لجبازانه از زير روسري و شال زن بيرون مي‌زد:

-         مي‌خواستم تو جوابت بگم گاريچي....

و هر دو خنديده بودند.زن بي اراده دست روي شقيقه مرد گذاشته و گفته بود:

-         عاشق موهاي سفيد رو شقيقه هاتم.بيشترم شده. پيرمرد شدي‌ها؟اما بي شوخي چقدر دلم مي‌خواس يه بار ديگه ببينمت و دو تا دستمو ببرم لاي موهاي شقيقه‌هات و بهم بريزمشون.

مرد جواب نداده و بيشتر در صندلي فرو رفته بود.يك دست زن روي فرمان و دست ديگرش روي شقيقه مرد بود.چشمهاي مرد گرم شد.حس مي‌كرد بي‌دليل خودش را از اين گرما محروم كرده بوده در اين مدت.چشمهايش را كاملا بست و خودش را سپرد به نوازش بي دريغ دست‌هاي زن.دلش نمي خواست به اين زودي‌ها برسند.دلش نمي خواست اصلا برسند.دوست داشت زن او را بردارد و ببرد.دلش مي‌خواست با زن گم شود.دلش مي‌خواست:

-         رسيديم...

اين را زن در حالي كه لاله گوش مرد را نوازش مي‌كرد گفت.مرد هنوز در خلسه بين خواب و بيداري بود:

-         هنوز همون خونه‌اي؟اين قدر....

و بقيه حرفش را خورده بود.نمي‌خواست زن بفهمد كه در تمام اين روزها دلش مي‌خواسته يك‌بار ديگر با هم از پله‌هاي اين خانه بالا بروند.بنابراين حرفش را اين طور ادامه داده بود:

-         ... خسته بودم كه اصلا نفهميدم كي خوابم برد

و زن مه آلود نگاهش كرده بود.مي‌دانست حرفي كه مرد مي‌خواست بزند اين نبود. و مرد داشت دوباره خراب مي‌كرد؛ مثل همه آن روزهايي كه مي‌توانست رابطه‌شان را نجات دهد اما مصلحت انديشي‌هاي كودكانه‌اش مانع شده بود.زن نگران نگاهش كرد.حق داشت نگران باشد.مرد قرار بود ادامه منطقي همان روزهايش باشد و اين براي زن نگران كننده بود:

-         ترو خدا همون چيزي رو كه تو دلته بگو.نترس!بابا بخدا ازت چيزي كم نمي‌شه.من عاشقتم.به همين سادگي.بگو كه تو هم دلت مي‌خواسته.....

و ادامه حرفش را خورده بود.هراس اين كه اگر مرد بگويد حرفش همان بود كه گفته،چه؟آن وقت چگونه مي‌توانست ثابت كند كه مي‌داند كه حرف مرد اين نبوده؟اصلا چطور مي‌شود آدمي را كه آگاهانه تظاهر مي‌كند.....سرش درد گرفت.مرد به او نزديك شد اما خودش را طبيعي نشان داد:

-         بالا نمي‌آي؟

و توپ را به زمين مرد انداخته بود.مرد ديگر نمي‌توانست تظاهر كند كه اوضاع را تحت كنترل دارد و مي‌تواند به بازي ادامه دهد.اما هنوز داشت با خودش كلنجار مي‌رفت كه زن به دادش رسيده بود:

-         بيا بالا.آدم نمي‌شي به‌خدا.حيف كه منِ خر دوستت دارم هنوز و نمي‌دونم چرا...

و چشم‌هاي زن خنديده بودند و مرد دلش غنج رفته بود.عاشق اين جور خنديدن‌هاي زن بود.چشم‌ها كه مي‌خنديدند، دو تا چال روي گونه‌هاي زن مي‌افتاد و لب‌ها به دندان‌هاي خرگوشي زن كه سهم عمده‌اي از جذابيت و ملاحت صورت زن مديونشان بود، مجال خود نمايي مي‌دادند و مرد دوست داشت در اين لحظات، سحر شده به تماشاي زن بايستد.

آن شب وقتي سرش  را كنار زن روي بالش گذاشت، يك لحظه حس خيانت به او دست داد اما خيانتي شيرين ؛با خود انديشيد كه داشته زندگي‌اش را مي‌كرده و گيرم كه گاهي به زن مي‌انديشيده اما كسي او را ناخودآگاه به اين راه كشانده بود؛كسي كه مدام مي‌انديشيد مرد خيانت مي‌كند و مرد نمي‌كرده و نمي‌توانسته هم ثابت كند.الان اما ديگه هيچ چيز برايش مهم نبود جر همين لحظه‌اي كه در آن بودند.از اين رو چشم‌هايش را بست، لبخندي از رضايت بر لب آورد و زن را نفس كشيد و عطر پاييزي جاري در پاركي كه با هم در شب‌هاي سرد گز كرده بودند، با تمام طعم مجهولش ريخت در جانش و آرام در گوش زن نجوا كرد:

-         دوستت دارم

-         دلم براي صدات تنگ شده بود.بازم برام حرف بزن.صداتو دوست دارم.

و دست لا به لاي موهاي مرد برد و مرد  همون شعری رو که آخرین شب بودنش با زن خونده بود زمزمه كرد:

-         "اكنون به دو راهه‌ي تفريق رسيده‌ايم...."۱

و زن ادامه داد:

-         "اما مرا كه ويران توام هنوز در اين مدار سرد،كار به پايان نرسيده‌است:

همچون زني عاشق كه به بستر معشوقِ از دست رفته‌ي خويش مي‌خزد تا بوي او را دريابد،

سال همه سال به مُقام نخستين باز مي‌آيم با اشك‌هاي خاطره....."۲

و گريست.مرد چشم‌هاي زن را بوسيد و گفت:

-         مي‌دونم.قبلا گفتي بوسيدن چشم جدايي مي‌آره اما.الان دلم می خواست ببوسمشون....دوستت دارم. 

پی نوشت:سطرهایی که در مقابلشان ۱ و ۲ درج شده از احمد شاملوی بزرگ است و از مجموعه شعر مدایح بی صله و شعری که زمین دردمندانه با انسان مناظره ای بی فایده می کند.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 9:2 توسط مهرداد نصرتی |

سلامی دوباره

دوباره اومدم تا یه بگم دلم تنگ شد و برگشتم؛ فقط همین.رفتنهای گاه گاهم خودشیرینی نیست و اصلا همین که جواب کامنتارو می دادم یعنی که نرفته بودم.خلاصه اینا اصلا مهم نیست.با یه غزل جدید برگشتم که مال همین روزای اخیرمه.مال یه سفر مهربانانه به یه سبزی تموم نشدنی تو شمال ایران .

آمدی عاشقم کنی تا بعد هر شب آیینه ی دق ات باشم؟

عشق اصلا به من نمی سازد من نمی خواهم عاشقت باشم

عشق یک داستان تکراریست این چنین اتفاق می افتد

تو پر از درد می رسی تا من شانه بغض و هق هق ات باشم

قصه این طور پیش خواهد رفت تو پر از اضطراب و دلهره ای

این که تا خوبتر شوی باید چند وقتی موافق ات باشم

این که انگار سالها در مه مانده ای در جزیره ای متروک

این که در خواب دیدی از پس مه می رسم تا که قایقت باشم

این که من آمدم شفا بدهم دردهای بی التیام ترا

این که تنها رسالتم اینست تکیه گاه دقایقت باشم

بعد که خوب خوب خوب شدی ناگهان کوچ می کنی از من

با فریبی که نخ نما شده است:کاش می شد که لایقت باشم

عشق یک خود فریبی تلخست داستان من و تو تکراریست

آمدی مایه ی عذاب شوی؟من نمی خواهم عاشقت باشم....

پی نوشت۱:این غزل رو از همین جا تقدیم می کنم به همه دوستای مهربونم و بانوی اسفندهام و تو مهربون این چند ماه اخیر زندگیم که یه روز آگاهانه از زندگی هم گم شدیم تا تو توی جایی فراتر از بی مرزی تنت خودتو پیدا کنی و توی سروده شدن سطر سطر این غزل جلوی چشمام بودی.تو که همیشه ای.هر چند....بی خیال.همیشه از خدا برات آرامش خواستم و می خوام.

پی نوشت۲:تیرماه با رفتن تو از سال ۸۶ برام ماه جون کندنه.جون می کنم تا رد شه و امسال هم طوفانش از دو سه روز قبلتر پیچید بهم.نمی تونستم حتی جواب تلفن بدم.صدام در نمیومد.پرنیان و ماه کوچولو اما نجاتم دادن.پنج شنبه رور عید از خونه کشیدنم بیرون و رفتیم بهشت زهرا.قطعه ۳۰۱.اون روزی که پریزاد رو داشتیم می سپردیم به خاک فکر نمی کردم این پهنه چند وقت دیگه فرامرز عزیز من رو هم اینجا تو دل خودش جا بده.فرامرز دلریش نازنین.کارمند انتشارات امیرکبیر.خلاصه وارد قطعه ۳۰۱ که شدم اول فرامرزو پیدا کردم و رو زانوهام آوار شدم.فکر کردم به فرامرز با اون قامت مردونه ش که یه ساعت بعد از سال تحویل امسال پر کشیده بود.یعنی همون موقع که من و خونواده م داشتیم سر سفره هفت سین برای هم آرزوهای خوب از خدا می خواستیم یه خونواده بی فرامرز شده بودن.باید فرامرز رو می شناختی تا پی ببری نبودنش چه خالی بزرگیه.از وقتی فهمیدم رفته مدام با خودم گفتم نه.این نباید راست باشه.پس کی تو انتشارات امیرکبیر وایسه جای اون وجود نجیب؟کی تا منو دید ازم بپرسه:داداشا چطورن؟ همایون؟سعید؟ بعد هم هی سر این که من استقلالی ام و اون پرسپولیسی باهام کل بندازه؟نه واقعا نمی تونه راست باشه.من دلم می خواد فکر کنم اون داره این تعطیلات رو تو خونه استراحت می کنه و شنبه صبح سر کارشه تو انتشارات امیر کبیر رو به روی سینما بهمن.دلم خوشه.مگه نه؟

پنج شنبه باز امتداد داشت.بعد اومدیم سر خاک پریزاد برکه نور و ترکیدم.روز غریبی بود.راستی تو درست گفتی ماه کوچولو.الان جای پریزادم گرم گرمه و اون بیت آخر غزل من که برای پر کشیدن پریزاد عزیزمون سروده بودم دیگه محلی از اعراب نداره:
تو هم درست بپوشان تن پری را خاک
لباس گرم نیاورده و هوا سرد است....!

 

پی نوشت ۳:امروز بیست و هشتم تیرماهه و من صبح برات پیام فرستادم:رفتنت چهار ساله شد گلم.این چهار سال چه زود و چه دیر گذشت.بدبختانه هنوز دوستت دارم و یه شکلک خنده هم تهش.فکر کن؟

+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 11:35 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

یه شب گفتی برام یه فال حافظ بگیر. بعد درست مثل همیشه ی کودکانگی هات گفتی کاش:"رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" بیاد و من نگران شدم. همیشه موقع تفال وقتی به این غزل رسیده بودم،قبل از این که بیت اول خوشحالم کنه، نگاهم لغزیده بود روی این سطر:"که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند" و یه هراس ناشناخته تموم وجودم رو گرفته بود. دیگه چی بگم.اون شب همون غزلی اومد که می خواستی و همون هراسی منو گرفت که نباید و در نهایت هراس من یه روز رنگ واقعیت گرفت و اون معامله تا صبحدم نموند. متوجهی که؟ اینا رو برای چی گفتم؟برای این که از دل اون شب این غزل آفریده شد که اصلا کار قوی ای نیست و مال حداقل 7 سال پیشه اما سطر سطرش تصویر یه شب معصومه که ترو راحت به بستر خواب فرستاد و منو با همون هراس ناشناخته تا ساعت ها بیدار نگه داشت.حالا هم این غزلو بی هیچ دلیلی دارم به عنوان غزل خداحافظی می ذارمش تو وبلاگم و می رم. شاید یه روز برگشتم و شاید نه. اما اون چیزی که الان برام ملموستره اینه که دیگه نمی خوام باشم. این غزل تقدیم به تو و خودمو و  .....نمی دونم. تقدیم به هر کسی که این پست رو می خونه. خداحافظ.

شبیه هر شب در دست های ما حافظ

نشسته ایم تفال کنیم با حافظ

دقیقه ها پر از امّید و بیم می گذرند

که باز تا چه بیارد برای ما حافظ

تو کودکانه و معصوم غرق نجوایی

"رسید مژده که...."این شعر را بیا حافظ

نگاه های تو خیسند و من ترا نگران

که نشکند دل آیینه ی ترا حافظ

پر از نیازی و با مخمل سر انگشتت

گشوده می شود آرام و بی صدا حافظ

"رسید مژده...." تبسم کنان می آرامی

بخواب، خواب تو خوش، نازنین، خداحافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:30 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

می دونم. به قول مولانا "مدتی این مثنوی تاخیر شد"... و من به قول دوستان هنوز تو هشتاد و نه موندم، اما معتقدم آدم وقتی حرفی برای گفتن داشته باشه حرف می زنه.

فروردین امسال رو دوست دارم. درسته جای پریزاد خالی بود، درسته بیشتر از سال پیش، سفیدی روی شقیقه هام خودنمایی می کرد و به قول قاضی حمیدالدین بلخی:"واعظ شیب بر بناگوش" اما همه چیز برام قشنگتر از فروردین هشتاد و نه بود که از فروردین هشتاد و هشت قشنگتر بود...این یعنی سیر وارونه زمان. تحلیلش برای خودم روشنه و شما هم در همین حدش رو ازم بپذیرید.

فروردین امسال رو دوست دارم چون روز و شباش آفتابی و مهتابی بود برام. اعتراف می کنم تا این سن و تا همین فروردین، ارتباط آفتاب و مهتاب رو نمی دونستم و اینو هم فهمیدم که بعضی چیزا که وارد حوزه ادبیات و خاطره جمعی ما شدن احتمالا صرفا یه تجربه شخصیِ یه آدم تنها بوده که اول برای دل خودش زمزمه می کرده و بعد که گوش تیز کرده شنیده دنیا باهاش دم گرفته و داره ترانه اونو بلند بلند می خونه. بنابراین یقین پیدا کرده که داستانش دهن به دهن، سینه به سینه و نسل به نسل گفته خواهد شد؛ بی این که کسی بدونه منشا اصلیش چی بوده. درست مثل ارتباط آفتاب و مهتاب که من امسال کشف کردم و هی با خودم زمزمه کردم: آفتاب و مهتابیم ما....

حالا این شعر تقدیم به تو:

نخند از دل این قاب عکس خاک گرفته
دلم پر است، پر از حرف های با تو نگفته
شبیه درد شده مرد خاطرات قشنگت
دلش گرفته ازین روزهای درد گرفته
بدون تو چه بهاری و هفت سینی و عیدی
بهار بی تو در ِخانه ام نیامده رفته
ببین به سال رسیدند روزهای بدی که
خیال می کردم قد نمی دهند به هفته....

پی نوشت: از دوست عزیزم ممنون که به من یادآوری کرد که "واعظ شیب بر بناگوش" احتمالا از خواجه عبدالله انصاری نیست و من احتمالش رو دنبال کردم و دیدم درست می گفته و از قاضی حمیدالدین بلخیه و درستش کردم.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 0:36 توسط مهرداد نصرتی |

مدتهاست كه هر وقت خبر تولدي مي شنوم با خودم اين غزل رو زمزمه مي كنم:

امسال نيز در شب سرد تولدم...

اما ديشب كه ياد تو افتادم دلم نيومد اين غزل رو براي تو زمزمه كنم. براي اينكه با تمام وجود آرزو مي كردم كه تنها تر از هميشه خودت نبوده باشي و خودت... . بارون داشت مي باريد و من به عادت تموم اين سال هاي بعد رفتنت كه موقع بارون زمزمه كردم:

 

تو نباشي و باران ببارد

هيچ لطفي برايم ندارد

آسمان تا ابد هم ببارد

بي تو فرقي برايم ندارد

باز من ماندم و بي كسي ها

در هياهوي دلواپسي ها

گريه هايم تمامي ندارد

درد من التيامي ندارد

كاش دستي تكان داده بودي

رفتنت را نشان داده بودي

 

اين مثنويم رو با خودم خوندم و همزمان برات اس ام اس كردم. تو هم بلافاصله بهم جواب دادي كه: به روح بابا الان داشتم همين شعرتو با خودم مي خوندم... و هردو مون ساكت شديم و گذاشتيم بارون پرده پوشي كنه تا كسي نفهمه صورت مون رو بارون خيس كرده يا گريه. بي خيال. مهم اينه كه تو الان چند ساعته كه به دنيا اومدي و اين مهم ترين دليليه كه مي تونه هشتم اسفند رو جاودانه كنه. اصلا بعد سوگواريم براي پريزاد بركه نور لازم بود با يك جشن تولد سياهِ ماتم رو از تنم در بيارم و چه مناسبتي بهتر از تولد تو، ماه منيرم، ميشي چشم ترين فرشته دنيا. اينم يكي ديگه از دلايل عجيب غريب بودن اين دنياي مجازيه كه جشن تولد اونهايي رو هم كه دوست داريم بايد توي يك فضاي مجازي با انبوهي از آدمهايي كه مي شناسيم و نمي شناسيم شون در ميون بذاريم، جز اون كسي كه تولدشه. كجاي دنيا ديدي كه كسي توي جشن تولد خودش نباشه؟ اما نه! تو هستي، حتي اگه هيچ وقت به اين خونه سر نزني و تموم دلخوشيت اين باشه كه هر شعري كه از من متولد ميشه ريشه ش توي چشمهاي ميشي توئه كه هميشه ته شون يه اضطراب آرامش بخش وجود داشت و داره. من دلتنگ اون چشمهام كه هر ساعت از شب كه وا مي شدن، مضطربانه داشتن مي خنديدن. باور كن ديگه تكرار نشدي و چقدر زود ما سهم با هم بودن مون رو سالها پيش خرج كرديم و تموم شد و ديگه نشد كه به هم برگرديم و اين همون راز غريبيه كه من و تو معصومانه باهاش كنار اومديم، اما دنيا ازمون نمي پذيره. تولدت مبارك گلم!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 20:48 توسط مهرداد نصرتی |

سلام. بيت اول و مضمون بيت آخرش، جمعه كه روز هفت پريزاد بود، تو بهشت زهرا شكل گرفت.سرماي هوا به سر و روي همه مون شلاق مي‌زد.الهام تفرشي نيومده بود اما ازم خواسته بود وقتي دارم از سر خاك بر مي‌گردم چند بار برگردم و خاكشو نگاه كنم تا نترسه كه داره يهويي تنها گذاشته مي‌شه و من اين كارو كردم الهام جان.اونم هفت بار.فكر كن.

جمعه روز غريبي بود.من و عباس با هم بوديم.دكتر غلامرضا ابراهيمي هم خودشو با چند شاخه رز رسونده بود.پرنيان و يكتا هم كمي بعد رسيدند و خلاصه والذارياتي بود.اينا رو براي چي مي‌نويسم؟شايد واسه اين كه دلم خيلي تنگه كه نمي‌تونم شعرو براي خودش بخونم و پريزاد با اون صداي خسته و مهربونش بگه:الهي قربونت برم مهرداد.تو با كلمات معجزه مي‌كني....حالا هم نمي‌دونم معجزه شد يا نه اما دلمو آروم كرد.شعرو براي خيلي‌ها فرستادم.براي فرشته‌ميشي چشمم،و....برای بهشت مهربون.سر آخر بهشت مهربون برام اس زد: بايد قول بدي براي منم يكي بگي.... و من چشام پر شد و براش اس زدم: خدا نكنه ديووونه.... و از ته دل خواستم خدا شونه‌هامون رو ديگه اين طور بي‌قرار نكنه.اين شعر رو با همه درد و دريغي كه توشه تقديم مي‌كنم به رها كبيري عزيزم كه خيلي خيلي دورتر از همه ماها، تنها نشست و براي خودش سوگواري كرد و اشك ريخت.عزيزي كه با تموم وجود براي من بوي پريزاد رو داره.رها جانم تسليت مي‌گم:

 

يواش حرف بزن، خوابِ اين پري تُرد است

قرار نيست بفهمد كه واقعا مُرده‌ست

غنيمت است همين كه خودش نمي‌بيند

جهان چه فاجعه اي را به بار آورده‌ست

ببين چگونه از آن ساليان درد و دريغ

پري رها شده و خواب راحتي كرده‌ست

بگو براي چه از خوابِ فاجعه بپرد

زني كه زندگي و زنده بودنش درد است؟

تو هم درست بپوشان تنِ پري را خاك!

لباس گرم نياورده و هوا سرد است....

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 12:46 توسط مهرداد نصرتی |

 

پري پَر....

خدا كمكم كنه تا بتونم پريزاد رو اونطوري كه مي شناختم بنويسم و خوانش بشه و نمي‌خوام كه نگاه و قلمم بره سمت يه نگاه مرسوم موزه‌اي و بابت چند بار ديدن و حرف زدن باهاش به سينه خودم مدال بزنم و به همه ي اونهايي كه نديدنش فخر بفروشم.نه.ديروزم سر خاكش داشتم به همين فكر مي كردم كه حالا واقعا خوش به حال اوني كه پريزاد رو ديد و يا خوش به حال اوني كه نديدش.به خدا نمي دونم خوش به حال من كه ديدمش يا خوش به حال الهام تفرشي كه فقط يه بار ديدش يا خوش به حال پرنیان دل آرام(زهره احمدي) و محمود كاتبي پور كه اصلا نديدنش.

آوار خبر پر كشيدن پريزاد با صداي الهام تفرشي، يكشنبه بعدالظهر ريخت رو سرم.باور نكردم.الهام گفت يه اس ام اس برام اومده كه پريزاد هم رفت.... و من كه يه كم دلخوري هم باهام بود گفتم:پري پَر؟نمي شه كه ماه كوچولو.يه تماس بگير باهاش.... و دق كردم تا الهام زنگ زد  و گفت:شازده كوچولو:پري پَر..... و پريزاد من و الهام و يكتا و هيوا و رها و همه ي دنيا رفته بود و من مونده بودم كه پس امسال كي برام سبزي پلو و ماهي شب عيد رو مي فرسته وقتي پريزادم نباشه؟کی نگران بهم زنگ می زنه و می گه:مهرداد جون!داستان آلما چیه؟یکی برام کامنت گذاشته که آلما هم از میان ما رفت....و بعد بزنه زیر گریه که مهرداد جون!من می میرما اگه این خبرها راست باشه...و تو الان چشات پر شه که تو مردی با این که خبر راست نبود.

حالا بايد دنيا مي فهميد كه پري پَر.... و دست به كار شدم اما ديدم دستم نمي ره.تصور چيزايي هم كه مي خواستم تلفني بگم، به گريه‌م مي انداخت.بنابر اين اس ام اس زدم:پري پَر....به زهرا مهابادي، به گرد آفريد، به صنما و به آيه اما نه.دستم نرفت بهش پيام بدم كه آيه جوني، آجي كوچيكه:پري پَر....ترسيدم بهم زنگ بزنه و با گريه بگه:داداشي!چرا؟پري كه پر نداشتش..... و من چي داشتم براي آروم كردن اون دل كوچيك مهربون كه عاشق پريزاد بود.

 

آخرين بار كه ديدمش ماه رمضون بود.اون موقع‌ها يه آدم سر در گمي خيلي سرآسيمه اومده بود تو زندگيم و چند وقت بعد هم گم و گور شد.درست مثل يه شبح يه سايه اما قسمت بود كه افتخار اينو داشته باشه كه پريزاد منو ببينه.تو همون رابطه سرآسيمه يه شب پريزاد دعوتمون كرد خونه‌ش تا ببينه كه كيه كه قراره بياد و مثلا بشينه جاي فرشته ميشي چشم من( و پريزاد اصطلاح ميشي چشمو دوست داشت.چون خودش هم يه فرشته ميشي چشم بود) و بهش هشدار داد كه اگه اومدي يه زخم ديگه بشي رو زخماي قبلي تنش.......و ادامه منطقي اون جمله رو نيومد كه مثلا:لطفا همين امشب تشريفتو ببر....بلكه خيلي محجوبانه بهش گفت:يار شاطرش شو و بار خاطرش نشو.مهرداد من خيلي دلش شكسته‌ها.... و بعد نشستيم و تا نصف شب شعر خونديم.من و پريزاد و شيرين مهربون(خواهر هميشه آروم و معصوم پريزاد) و عباس نازنين پسر شيرين.بعد ديگه نديدمش اما هميشه نگرانم بود و حق داشت.آدم‌ها رو خوب مي‌شناخت.

 

بعد يه روز برام يه كامنت گذاشت كه مي خوام ببينمت اما نه در فلان جلسه شعر و با ايكس و ايگرگ و ....لحن و خواسته‌ش آمرانگي دلسوزانه و بي سابقه‌اي داشت.زير كامنتش نوشتم:از تو به يك اشارت از من به سر دويدن....اما ازم يه كوچولو دلخور بود و من مي‌دونستم چرا اما....اما ديگه نداشت.اومد يه بار هم دعوتم كرد به وبلاگش اما رسمي."شما" خطابم كرده بود و آخرش به جاي پريزاد نوشته بود:زهرا پيشرفت.اين نشان دهنده دلخوريش بود و من كه اتفاقا اصلا هم آدم متواضعي نيستم رفتم و خاكسارانه براش نوشتم كه تو با هر اسمي هم بيايي براي من پريزاد بركه نوري و فراموشت نمي كنم و خلاصه اين كه "به من بگو تو و نام مرا شما مگذار" .....همين. همه يخ‌ ها آب شد و من بازم شدم همون"مهرداد جون" كه وقتي مي گفت قند ته دل آدم آب مي‌شد و حس مي‌كردي پشتت به يه كوهه كه با صداي مهربون، خسته، خش دار و معصومش وقتي مي‌گه"قربونت برم"، با تموم وجود مي‌لرزي كه واي.خدا نكنه.

 

ديروز از سر خاكش كه بر مي گشتيم به بچه‌ها گفتم شاملو يه شعر داره تو مجموعه "در آستانه" كه يه جاييش كركس مي‌گه(نقل به مضمون):

سياره من جاييست كه در آن

مرگ مائده مي‌آفريند....

حالا حكايت امروزاي ماست. همه ماهايي كه از پنجره وب، پامون به خونه هم باز شد و براي هم يه اسم بوديم توي دنياي مجازي اما مرگ ما رو براي هم مرئي كرد.بنابر اين اينم يه كاركرد جديد مرگ تو دنياي معاصر و بين اين همه آدم آشنا با هم اما توي دنياي مجازي.با اين همه اعتراف مي‌كنم كه سالهاست بهترين دوستانم همه اونهايي ان كه از دنياي مجازي بيرون اومدن و حالا كه فكر مي‌كنم مي بينم جز مجيد عزيزم، دوستي ندارم كه از دنياي مجازي به هم گره نخورده باشيم.

 

قرار شد برگرديم و بريم ناهار.به الهام گفتم:ماه كوچولو!آدم حس مي‌كنه الان خود پريزاد هم جلوي همون تالار وايساده و با همون صورت مهربون و دردكشيده اما هميشه متبسم و چشم‌هاي ميشي‌ش، مادرانه قربون قد و بالاي تك تكمون مي‌ره.پس بيا زود بريم سوار اتوبوس شيم و پريزاد رو خيلي جلوي در تالار سوگ خودش سرپا نگه نداريم.آخه پاهاش درد مي‌كنه و گناه داره.حالا هم يه مثنوي كه مناسبتش مال سال‌ها قبلتره تقديم مي‌كنم به روح بزرگ پريزاد مهربون و نازنينم.فروردين سال 82 به مناسبت كوچ پدر فرشته ميشي چشمم سرودم اما يه جاهاييش با هر سوگي متناسبه و ديروز وقتي پيكر پريزادمو به انزواي خاك‌ها سپردن و خاك ريختن روش‌گفتم "خاك بر سر خاك" و ياد اين شعرم افتادم كه ديشب هم براي گردآفريد و براي گيسوي مهربانم خوندمش:

گذشت شش روز از عيد و روز هفتم شد

شبش تو سايه شدي از تنت يكي گم شد

و از تو ماند به جا عطر مهربان تنت

كه در اتاق پراكنده بود پيرهنت

چه عيد غمزده‌اي بود، تاب آورديم

لباس تازه‌ي عيد ترا تنت كرديم

لباس عيد تو آن روز ساده بود و سپيد

لباس ما همه اما سياه بود آن عيد

چه عيد غمزده‌اي، سخت تاب آورديم

ترا به شانه گرفتيم و راهي‌ات كرديم

براي آن‌كه تو از خواب ناگهان نپري

و پي به كيفيت مرگ خويشتن نبري

يواش خوابانديمت به روي بستر خاك

و بعد ريخته شد خاك و خاك بر سر خاك

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 13:26 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

پارسال توی یه هوای برفی خارج از تهران و بین زمین و آسمون یه غزل گفتم که  دوسش دارم و دیشب برای یه سری از دوستام اس ام اسی فرستادمش.واسه آیه هم که فرستادم یهویی در اومد و گفت: داداشی می شه با همین غزل به روز شی.یه جورایی نوستالژی مو قلقلک داد.....دیدم مثل همیشه درست می گه.نوستالژی برفی تموم روزهای مه گرفته کودکی و نوجونیم زنده شد با این برفی که بارید و من تنها نشستم و باغچه خونمو نگاه کردم که داشت زیر برف نفس می کشید و درخت انجیر آخرین برگای خشک شده شو انگار که بخواد شاباش بده ریخت رو سر زمستونی که با تموم وجود و واقعی تر از این چند سال اخیر عینیت پیدا کرده بود و داشت برف رو هدیه می کرد و همه آدم ها با هم مهربونتر شده بودن.این غزل هم مثل همه شعرهای این سالهام تقدیم به فرشته میشی چشم مهربونم که هنوز هم که هنوزه روی برف ها رد پاش کنار رد پای من خالیه:

 

عبور مي كني آسوده و رها در برف

 و بي خيال رها مي كني مرا در برف

 

 عبور مي كني و سوگوار مي خوانند

پس از تو مرثيه ام را كلاغ ها در برف

 

 هراس رفتن و جا ماندن بي انجاميست

تمام معني اين چند رد پا در برف

 

 كه زير بارش يكريز برف خواهد ماند

جهان برفي بي تو، عبور ما در برف.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:15 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

يكي دو بيت اولش مدتها بود كه تو سرم چرخ مي‌زد اما شب يلدا تكميل شد.درست وقتي كه بعد مدت‌ها ديدمت وعميقا و دوباره ايمان آوردم به اين‌كه ميشي چشمهات با هيچ نگاه ديگه‌اي اشتباه گرفته نخواهد شد.نتيجه اون شب و اون ايمان شد يه غزل تازه بعد مدت‌ها.اين شعرهم تقديم به تو: بانوي هميشه اسفندهاي من:

 

هي ابر مي‌شدم من و باران نمي‌گرفت

بايد شروع مي‌شد و پايان نمي‌گرفت

 

تصوير گيج زندگيِ با توام دريغ

از دور جلوه داشت ولي جان نمي‌گرفت

 

من ساده عاشقت شده بودم ولي چه سود

وقتي كه زندگي به من آسان نمي‌گرفت

 

بين من و تو فاصله انداخت عاقبت

تقدير از من و تو كه فرمان نمي‌گرفت

 

كيفيت عبور تو از من....من از تو ....آه!

اين گونه كاش سير شتابان نمي گرفت

 

خشكيد چشمه‌هاي اميدي كه داشتيم

باران نمي‌گرفت...نه، باران نمي‌گرفت

 

دنيا دلش شكست براي من و تو آه!

ما دلشكسته‌ها كه دعامان نمي‌گرفت

 

بي شك اگر كه ميشيِ چشمت نبود عشق،

در من هنوز هم سر و سامان نمي‌گرفت

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 13:10 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

اينم يه غزل از سالهاي دور كه احتمالا قبلا هم باهاش يه بار به روز شدم اما يكي دو روز بود كه ورد زبونم شده بود و گفتم همين جا بي هيچ مقدمه اي تقديمش كنم به خودم و فرشته میشی چشمم:

قسم به چشمان شرقی تو که غربتی عاشقانه دارند

نگاه هایم تحمل حزن چشم های ترا ندارند

می آیی از سمت انتظارم شبی که با تو قرار دارم

و بعد ماییم و کوچه هایی که خلوتی عاشقانه دارند

سکوت شب محو می شود در طنین سرشار گام هامان

و سایه های من و تو را کوچه های شب روی شانه دارند

اگرچه لبریز شعر و شورم ولی کنار تو سوت و کورم

نگاه من با نگاهت اما نیایشی جاودانه دارند

تو می روی و من و سکوت و هزار حرف نگفته با من

ببین برای شكسته بودن همیشه دل ها بهانه دارند

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 15:59 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

اينم يه غزل از جنس ديگه شايد.هم از لحاظ زبان و هم از جنس فضايي كه داره.به هر حال اين كار جديدمه و تازگي ها سروده شده و خودمم دوسش دارم:

 

سخت مي‌پيچم به خود طوفان سرگرداني ام

چند مي خواني مرا و از خودت مي راني ام؟

 

آفتابي تو، من ابرم، اين چه راز آلودگيست؟

تا بخندانم ترا يكريز مي گرياني ام

 

اتفاق افتاده‌اي اي عشق در من ناگزير

دوستت دارم وليكن سخت مي ترساني ام

 

با قدم هايي هراسان پيش مي آيم ولي

از كجاي جاده مي خواهي كه برگرداني ام؟

 

پي نوشت: چيز خاصي ندارم بگم جز اين كه اين روزها خوبه.خيلي هم خوب و من بي دليل حالم بهتر از هميشه س و اين غزل رو هم تقديم مي كنم به همه و تويي كه دوباره نداري و سايه ها حتي اگه چند روز پررنگ شن بازم نمي تونن جاتو بگيرن.اينو با تموم وجود باور كردم.ياحق!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 15:31 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

اينم يكي از كاراي قديمي و مال همون سالهاست كه كيفيت كاراي اين شكليو تو پست قبليم نوشتم؛ مثلا 75 و 76؛ سالهايي با يه روزاي معصوم كه هنوز دست نخورده بوديم و دست نخورده بود خيلي چيزهاش. بي شك اگه اين روزا قرار بود اين شعر رو گفته باشم يه جور ديگه مي گفتم و يا شايد اصلا نمي گفتم اما تو اين روزا كه يهويي براي خودم زمزمه اش كردم، ديدم يه جورايي عطر نيمه دوم دهه هفتاد مي پيچه تو مشامم و دلم پر مي كشه و پشت لبم مي لرزه و خيلي كودكانه دلم مي خواد كه از اون روزها خيلي رد نشده باشم. از عاشقانگي اون روزها، از معصوميت اون روزها و چه باك: حتي از ساده لوحي اون روزا. بي خيال. اين شعر رو هم تقديم مي كنم به مجيد عزيزم و مهتاب زندگيش، سيب مهربونم، آيه نازنينم، الهام تفرشي كه ماه كوچولوي دوست داشتني منه و تو كه تمام زندگي مني و خواهي بود و جايگزين و دوباره اي نداري:

 

یک شب آمدی از راه، شب که نه، غروبی بود

ديدمت دلم لرزيد، اين شروع خوبی بود

 

عاشقانه خنديدی، دست ها به هم پيوست

خلوت قشنگی داشت کوچه‌ای که يادت هست

 

با بهانه‌ی باران، چشم‌هايمان تر بود

کوچه... من... تو... باران.. آه ! راستی که محشر بود

 

با تو خلوت شب را خوب زير و رو کرديم

تازه اول شب بود، زود بود برگرديم

 

می روی سفر گفتی گر چه دور خواهی شد

زود باز می‌گردی، کاش باورم می‌شد

.

.

.

بی‌جواب گم می‌شد سايه‌ات ميان شب

تا سپيده باريدم، من از آسمان شب

 

بعد رفتنت ماندم در هجوم تنهايی

حس مبهمی می‌گفت: میروی نمی‌آي

.

.

.

بي تو مي كشم بر دوش، كوله بار غربت را

پرسه مي زنم تنها، كوچه هاي خلوت را

 

خسته از دل ِ تنگم، بر مي آورم آهي

يعد بي تو مي خوانم، شعر"كوچه" را گاهي

 

ساده لوحي ام را باش، هر كسي كه مي آيد

با خودم مي انديشم، اين يكي تويي شايد

 

كوچه اي كه يادت هست، بي عبور و دلگير است

خواب ديده ام يك شب، مي رسي ولي دير است

 

مهرداد نصرتي

 

پي نوشت 1: از الهام تفرشي عزيزم تشكر مي كنم به خاطر عكسي كه جمعه تو نمايشگاه مطبوعات كه پرنده پر نمي زد،  ازم گرفت.

 پي نوشت 2: خوندن و رو كردن دوباره شعراي قديمي مثل تماشاي دوباره كارتون هاي دوران كودكيه (مثلا سندباد و پينوكيو براي نسل ما) كه تكنيك ها و گرافيكشون خيلي خنده داره اما پر از نوستالژي ان برامون و چشامونو تر مي كنه تماشاي دوباره شون.

پي نوشت 3: دلتنگم.حق با همه بود.نه....فراموش نمي شي.....شك ندارم همه چي بايد به يه شكل ديگه ادامه پيدا كنه.يه آينده و آتيه اي كه از هميشه ي منو برداشته با خودش پيش مي بره.آره حق با همه اونايي بود كه مي شناسندت.فراموش نمي شي.باور كن!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 12:0 توسط مهرداد نصرتی |

مطالب قدیمی‌تر