بی اراده به گریه می افتی، خسته ات کرده اند آدم ها

گرچه هم خانه ی تواند امّا، هم دلت نیستند محرم ها

گاه آدم دلش که خون باشد، آه...آدم دلش که خون باشد

بی هوا گریه می کند حتی، در خیابان میان آدم ها

گریه کن ای پری کوچک من، شانه ات می شوم عروسک من

بلدم این قَدَر که بسپارم، زخم های ترا به مرهم ها

آمدم با تو هم پیاله شوم، دردهای ترا مچاله شوم

گریه کن، گریه...تا ترک نخورد، خشت خشتِ تو زیر این غم ها

خاطرت را به یادها بسپار، غم خود را به بادها بسپار

غم خود را فقط بخور، مگذار، ماتمی تازه روی ماتم ها....

.

.

.

دلبری برگزیده ای؟ابدا...لب لعلی گزیده ای؟ ابدا...

از خودت صادقانه پرسیدی، آه من با دلم چه کردم؟ها؟

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:45 توسط مهرداد نصرتی |

قسمت شود ای کاش به بند تو بیفتم

گیسو بگشایی به کمند تو بیفتم

در بندِ تو افتادنِ من عین رهاییست

از خلق رمیدم که به بند تو بیفتم

افتادگی آموخته ام تا که شب و روز

در سلسله ی زلفِ بلندِ تو بیفتم

یا اشک شوم در شب بارانی چشمت

بر کانِ شکر ،بر لب قند تو بیفتم

من عاجزم از حل معمای تو ای عشق

هرچند پی چونت و چند تو بیفتم

ای عطر سر زلف تو سرلوحه شب بو

گیسو بگشا تا به کمند تو بیفتم

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 9:11 توسط مهرداد نصرتی |

 اصلا نمیخواهم برایم این و آن باشی

کافیست وقتی با تو هستم مهربان باشی

عشق است... من هرآنچه باشی دوستت دارم

دریا اگر باشی... اگر آتشفشان باشی

از ناگهانی اتفاق افتادنت پیداست

باید برایم از خداوند ارمغان باشی

باید بتابی بعد باران هایِ پی در پی

در تیره روزی های من رنگین کمان باشی

بگذار ماهِ آسمان مالِ خودش باشد

وقتی تو قرص ماه حوض خانه مان باشی

گفتند دریا شو تمام آسمان در توست

دریا نخواهم شد مگر تو آسمان باشی....

مهرداد نصرتی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 10:45 توسط مهرداد نصرتی |

برای گُمشدگان نیز راه نزدیک است

که راه از دلِ بیراهه گاه نزدیک است

در این زمانه مگر خضرِ راهِ من تو شوی

که در نیامده از چاله، چاه نزدیک است

نگاه کن به خودت توی آینه هرشب

ببین چه‌قدر به تو قرصِ ماه نزدیک است

غنیمت است که در عصرِ لنزهایِ فریب

به من دو چشمِ قشنگِ سیاه، نزدیک است

قطارهای سفر روی ریل‌ها خوابند

پیاده می آیم، تا تو راه نزدیک است

من از تمام سفرهایِ بی تو بیزارم

تو خانه ات به کدام ایستگاه نزدیک است؟

 

مهرداد نصرتی

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:36 توسط مهرداد نصرتی |

  عشقت آتش شده و بر جگرم میریزد

 آتش جان من از چشم ترم میریزد

 تو تماشاگر من باشی اگر، بیش از پیش

 ترس از آب شدن در نظرم ميريزد

 پيش تو سوختن و كم شدن و آب شدن

 بركاتي است كه يكجا به سرم ميريزد

 من نگويم كه مرا از قفس آزاد نكن۱

 من به شوقت نپرم، بال و پرم میريزد

 شده ام مثل پلي كهنه كه هرقدر از خود

 بيشتر ميگذرم بيشترم ميريزد...

 

  مهرداد نصرتي

 

 پی نوشت ۱:تعریضیه به مصراع:"من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید" ملک الشعرای بهار.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت 19:15 توسط مهرداد نصرتی |

 

 

اندر احوالات شاعرانی!! که ما زودتر شعرهایشان را گفته ایم

دوست سابقم م.ن. فرسنگی

 

داستانی بود همکاری کوتاه مدتت پیش ما.داستانی بود و شد شاعرانگی ات برادر!!!!!!!!!!لابد شعر دیگران رو به اسم خودت آوردن(مثل غزل ع. انصاری کهپارسال تو حوزه خوندی و به اسم تو توی روزنامه رسالت چاپ شد و آقای براتی پور بنده خدا از کجا می دونست که شعری رو که با اون همه احساس خوندی مال کس دیگه ست که تو روزنامه به اسم تو چاپ نکنه) و یا به اسم تضمین،بی منبع داخل گیومه گذاشتن ابیات این و اون مثل یه اعتیاده که ترک کردنش تقریبا محاله؛دست کم برای تو.اینو خوب فهمیدم.اون روزی که شعر خانم زهرا بیدکی رو تو نشریه .... داشتی به اسم خودت می زدی و ما فهمیدیم و آبروی نشریه رو خریدیم یا اون لحظه هایی که ادای آدمای تحت پرتو و شعور شاعری قرار گرفته رو در می آوردی و وانمود می کردی که داره بیت به بیت یه شعر بهت الهام می شه و ما از اینترنت در آوردیم که شعر مهدی م داره به جنابعالی الهام می شه!!!! و این شاهکار جدیدت تو نشریه  "س... "که ابیاتی از من و معلوم نیست کدوم بنده خداها تو اون دوخت و دوز فرهیخته وارانه ت به اسم یه مثنوی ازت چاپ شده(که الان دیدم  19 شهریور با عنوان غزلواره یه پستت اصلا همین شاهکار بوده!!!!) و مسئول صفحه شعر اون نشریه که بنده خدا کلا تو شعر و شاعری همون قدر ورود داره که بگذریم......جالبه که دست می زاری رو شعرهایی که حداقل از 15 سال قبل سر زبان ها بوده و قطعا سن تو که به بیست و پنج شش سال قد نمی ده نمی تونه شاعر اون شعرا باشه.مگر بپذیریم که تو ده دوازده سالگیت این شعرا رو گفتی و ما ازت برداشتیم و به اسم خودمون خوندیم.اونم ماهایی که جغرافیاهامون به هم نمی خورده؛تو اون سالها خانم بیدکی خراسان بود و من تهران و اون شاعر دیگه شیراز.خوشم می آد فرا جغرافیایی و فرا مرزی عمل می کنی. نکن برادر من.اگه تو شعر استعداد نداری برو نقاشی بکش.نمی دونم برو ساز بزن.برو یه کاری بکن اما یقه شعر رو رها کن.زشته به خدا.برادر من:قبول خاطر و لطف سخن خداداد است...راستی این یه مصراع از حافظ بود و مصراع مشهوریه.جایی به اسم خودت استفاده ش نکنی؟....

حتما میای تو وبم و می بینی که من مدتیه ابدا حوصله به روز کردن ندارم چه برسه به یه همچین مطلب مفصلی نوشتن اما لازم بود.شاید اون روز که غزل"....اصلا اردیبهشت خوبی نیست..." رو ازم برداشتی و به اسم خودت چاپ کردی و کسی پیدا شد که بهت بگه نکن این کارو....باید این پستو می ذاشتم.بلکه درس عبرتی باشه برای دوستانی که توهم شاعری دارن.اینم برای اولین و آخرین باره که اعتراض این طوری می کنم.ببین.من حتا یه وقتی دوره دانشجوییم تو دهه هفتاد یکی با یه غزل من رتبه نخست شعر دانشجویی کشورو آورد(اونم با غزلی که همه منو با اون می شناختن:تو کز نجابت...) اعتراض نکردم(اون موقع ها اینترنت نبود و به لطف دوستان فهمیدم.می خوام بگم این چیزا پنهان نمی مونه.تو اون دوره بی اینترنتی نموند الان که دیگه تکلیفش مشخصه)حالا دیگه بی خیال.اما به قول فردوسی:مکن شهریارا جوانی مکن...

 

 

پی نوشت 1:ببخشید.می دونم می تونستم مرتب تر و منسجم تر بنویسم اما بذارید به حساب این که بین هزارتا کاری که داشتم تند تند و شتابزده نوشتم.در ضمن همین که منظورو برسونه هم کفایت می کنه.یاحق! 

 

پی نوشت 2:قصد داشتم این پست رو حذف کنم اما یکی از دوستای عزیزم به اسم احسان که خیلی تو  ترانه محشر کار می کنه یه کامنت برام گذاشت که فهمیدم گند کاری این  دزدیه دوستمون بیشتر از این حرفاست.از این رو هم اسمش رو علنی کردم و هم حالا حالاها می زارم این پست بمونه.کامنت اینه:

"مهرداد نصرتی عزیز من بارها ازت دفاع کردم.این آقای محمد نوروزی فرسنگی تمام غزل های تو رو توی جلسات ادبی می خونه.غیر مستقیم به گوشش رسوندم که دیگه توی جلسه ی دو شنبه های فرهنگسرای سرو و چهارشنبه ی فرهنگسرای سلامت پیداش نشه.حتی به ترانه های منم رحم نکرده.ترانه هایی که برای اجرا واگذار شده.حتی از نغمه مستشار نظامی و نیما فرقه هم غزل خونده.من واقعا ناراحتم.این یه جور دزدیه.غزل تو و ترانه ی من فرق نداره.مهم اینه که روح هنر به گند کشیده شده."

 

پی نوشت 3:سعی می کنم این آخرین اشاره این پست باشه.اگه نمی خواستم اشاره مستقیمی به نوروزی فرسنگی کنم برای این بود که حدس می زدم اینجا بشه عز و جز خونه.قصدم این نبود که کسی بیاد و از من تعریف کنه یا اونو بکوبه.چون بعضی از آدما همین میزان کوبیده شدن رو دوس دارن تا برن تو یه لاک مظلوم نمایانه و اتفاقا این طور بهتر دیده شن.ابدا هم قصدم آزمون محبت نبود تا بگم به تعبیر مولانا حالا:این منم طاووس علّیین شده....و این که بیایید و حق رو به من بدید.نیازی به این کار ندارم.خواستم نشون بدم که آدم می تونه از آب نرمتر و از سنگ سخت تر شه.اتفاقا الان دیگه برام مهمه که کسی شعر منو به اسم خودش جایی نخونه.شعری که با تموم وجود و با همه حس های پیر کننده م نشستم یه زمانی گفتم و حالا یکی بیاد و به سادگی مصادره به مطلوب کنه.که چی؟شعرو برداشت.حس پشتشو چطور توضیح می ده؟می گه شعرو برای کدوم درد نداشته ش گفته؟دقیقا کجا نشسته بوده وقتی شعر گفته؟رفتم تو وبلاگ یه حضرت والایی به نام امیر فتوحی نیا که شازده برداشته شعر:"پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت....."من رو  تو وبلاگش زده بدون اسم که لابد اگه از جایی صداش در نیومد مصادره به مطلوبش کن.آره.اینا دیگه به دردم میاره.تا حالا برام مهم نبود اما حالا دیگه مهمه.هر کی این کارو بکنه مستحق که آبروشو برد.می گن حسادت ناپسنده مگه تو زمینه عشق.حالام من می گم آبروی آدما رو بردن کار بسیار ناپسندیه اما تو این زمینه مثل مستی، عین راستی و درستیه.یاحق!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:44 توسط مهرداد نصرتی |

سخت دلگيري و از من گله داري چه كنم؟

باز انگار سر غائله داري چه كنم؟

پيش آرامش من سخت به هم ميريزي

من كه بي حوصله ام، حوصله داري،چه کنم؟

متلاطم شدي، از ساحل امن ديروز

دورافتاده­اي و فاصله داري، چه كنم؟

خود تراشيده­اي اش، پيكره­اي را كه منم

حال با پيكره­ات مساله داري، چه كنم؟

ميزني، ميشكني، ميشكنم، ميخندي

اشتياقي تو به اين مشغله داري، چه كنم؟

آبشاريست خروشان كه مرا خواهد برد،

گيسواني كه به دوشت يله داري چه كنم؟

" اي كه با سلسله­ي زلف دراز آمده اي"[1]

با اسيري كه در اين سلسله داري چه كنم؟

مهرداد نصرتي

 

۱-حافظ 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 11:42 توسط مهرداد نصرتی |

دنیا بدون عشق؟هراس آورست که...

بی تو جهانِ تازه همان بهترست که،

دور سر من و تو بگردد شبانه روز

وقتی هنوز سخت بر این باورست که،

دنیا بدون آدم و حوا، بدون ما

بی شک بهشت گمشده ای دیگرست که،

حتما بدون ما دو نفر جای بهتریست

اما بهشت من کمی آن سوترست که،

با من فرشته ایست در آنجا که صاحبِ

زیباترین دو چشم قشنگِ تر است که،

دنیا به چشم او نه بهشت است و نه قشنگ

وقتی برای مرتبه ی آخرست که....

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 16:12 توسط مهرداد نصرتی |

ما جدا مانده ايم از هم و اين،بي گمان سرنوشت خوبي نيست

بي تو دنيا بهشت هم كه شود، بي شك اصلا بهشت خوبي نيست

 

ماه ارديبهشت من امسال،گرچه بارانِ بسياري داشت،

حس تلخي ولي به من مي گفت:اصلا ارديبهشت خوبي نيست

 

اين كه ما فكر مي كنيم به هم،نيمي از راه عشق طي شده است

بازگشت از ميانه ي اين راه،منطقاً بازگشت خوبي نيست

 

مي شود نا اميد بود از عشق، از تو دلخور نمي شوم....اما

اين كه چيزي عوض نخواهد شد،حرف هاي درشت خوبي نيست

 

عشق حالا معطل من و تست،تو ولي دل سپرده اي به زمان،

عشق يك معجزه ست، باور كن،كه زمان لاك پشت خوبي نيست

 

رفته اي تا كه شعر خلق شود؟زندگي شعر نيست، باور كن

اين كه"ليلي"شوي تو، من "مجنون"، ابدا سرنوشت خوبي نيست

 

پيش از اينها نه،بعد از اين هم نه،عشق اكنون معطل من و تست

زنگ اين خانه را بزن، هستم، ما شدن سرگذشت خوبي نيست؟

 

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 20:4 توسط مهرداد نصرتی |

اعلام برائت

قصد نداشتم پست جديد بذارم يا دست كم پستهاي اين مدلي بزارم اما يه آشغالي باعث شد بيام اينجا و يه بار ديگه يه چيزايي رو روشن كنم.

۱- يه روانی بیکار به اسم من ميره تو اين وب و اون وب كامنتاي بي شرمانه مي ذاره و شماره منو مي ده و آگاهانه اداي آدماي ناشي رو در مياره.تازگي ها هم يه وب درست كرده كه ترهات مغزيشو اونجا مي ريزه بيرون و براي رد گم كردن، از طرف من اونجا هم كامنت گذاشته تا من نفهمم اون وب ساخته كيه.بگذريم.من جز اين كه اينجا اعلام كنم كه اصلا اهل اين چرند نويسي ها نيستم جاي ديگه اي جز اين وب ندارم و سابقه اين دو سه سال وب نويسيم لااقل اينو ثابت مي كنه.بعدشم از همينجا اعلام مي كنم كه دوستاي نزديك من مي دونن من هيچ وقت تو خونه م سيستم نداشتم و ندارم و كارهاي اينترنتيمو از طريق كافي نت انجام مي دم و  هر شب ساعت ۱۰ و نهايتا ۱۱ شب هم مي خوابم.بنابر اين اون آدم احمقي كه ساعت ۱و ۲ بامداد از طرف من كامنت مي ذاره لابد مي فهمه كه تنها كافي نت باز شهر تو اون ساعت، كافي نت اتاق گه گرفته انفرادي خودشه لابد؛اتاقي كه نسب به محله و نجيب خونه جمشيد ميبره كه بي شك رو خشت همونجا پس انداختنشِ.به اين ترتيب از همه دوستاي عزيزم اعم از اونا كه تو پيوندام بودند و  هستند و اونايي كه برام كامنت مي ذارن و اونايي كه من نمي شناسمشون،عذر مي خوام كه هرزگي هاي يه آشغال رو كه نمي دونه كجاي دنيا وايساده مي خونن.ناراحت اون چيزايي نيستم كه درباره من مي نويسه.نگرانم از طرف من خطاب به اونا چيزايي بنويسه كه روحمم از اونا بي خبره.احتمالا بعد اين پستمم فعاليتشو گسترده تر مي كنه.حالام كه ساعت خواب و بيداريمو مي دونه،يحتمل خودشو با اون ساعتا تنظيم مي كنه.بياييد همه مون دعا كنيم از دنياي کثیف انفراديش زودتر خلاص شه.معیوبه حیوونکی.

 

۲- براي تو بیمار روانی.نمي دونم چي مي خواي ازم.يعني مي دونم اما نمي تونم و اصلا نمی خوام برآورده كنم آرزوي آشغاليتو.خب ازت خوشم نمياد.حاضرم بيام ببرمت دكتركه به اسم من براي اين و اون كامنت میزاری اما نمي تونه ازت خوشم بياد.اشكالي داره مگه اين؟آدمايي كه تو اين وب ميان يا منو مي شناسن كه در مورد اونا به قول حافظ:عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري....و يا نمي شناسن كه به هر حال بعد خوندن اين پست مجازن هرطور دوست دارن قضاوت كنن.حالا هم هركار دوست داري بكن.اين شعر شاملو رو قبلا برات گذاشتم.بازم به عنوان حرف هاي من خطاب به خودت بيانگارشون و برو هر غلطي مي خواي بكن:

شغالی گر

ماه بلند را دشنام گفت

پیرانشان مگر

نجات از بیماری را

تجویزی اینچنین فرموده بودند.....

 

 ۳-حالا دیگه بی خیال هرزه نویسی های اون بیمار روانی. کماکان پنج شنبه شبا ساعت ۹ شب تو رادیو" گفت و گو"، برنامه" نقد حال" روی موج ۵۰/  ۱۰۳ منتظرم بشنویدم.دوستتون دارم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 14:34 توسط مهرداد نصرتی |

 چقدر بی تو در این شهر سوت و کور بمانم؟

چه حکمتیست که من باید از تو دور بمانم؟

مرا که مثل پلی پیر روی سیل رهایم

از این هراس رها کن که بی عبور بمانم

تو از کدام شب، از عصر چند شنبه تقویم؟

کی اتفاق می افتی اگر صبور بمانم؟

.

.

.

جهان مرا و ترا صید کرد مثل دو ماهی

که بی قرار تو در تنگی از بلور بمانم

مجال حوصله ات تَنگ بود مثل دل من

قرار شد بروی، من میان تور بمانم

چقدر بعد تو باید، کنار خالی جایت

میات تَنگی تُنگ جهان به زور بمانم؟

.

.

.

بهار و این همه دلمردگی؟!چه سال غریبی!

بناست باز هم انگار سوت و کور بمانم....

 

پی نوشت 1: کماکان پنج شنبه شبا ساعت ۹ شب تو رادیو" گفت و گو"، برنامه" نقد حال" روی موج

 ۵۰/  ۱۰۳بشنویدم.یه سری حرف راجع به ادبیاته که شک ندارم دوستش خواهید داشت.کماکان فدای دلتون.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:40 توسط مهرداد نصرتی |

پیش آمده سوال کنی گاهی از خودت،

اصلا چه مرگتست؟چه می خواهی از خودت؟

چون جاده ای که گم شده در هول برف و مرگ

برخیز بلکه باز کنی راهی از خودت

شمع کدام بزم شدی که نسوختی؟

برگشت دارد آنچه که می کاهی از خودت؟

مهمان سفره دل خود باش و صید کن

دریا خودت،کناره خودت، ماهی از خودت

دنیا غریبه است،در آینه اش مساز

تصویر رنگ باخته و واهی از خودت

بگذار روزگار غریب و فریب را

در حسرت برآمدن آهی از خودت....

این قدر دردمند برایت گریستم....

اما تو....شد سوال کنی گاهی از خودت؟

 مهرداد نصرتی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 15:12 توسط مهرداد نصرتی |

دوباره عشق كجا و كي اتفاق بيفتد

اگر كه بين من و تو شبي فراق بيفتد؟

مباد تيره شود روزهاي روشنِ با تو

مخواه ماه منيرِ تو در مَحاق بيفتد

نيايد آن كه تو سهم من از زمانه نباشي

دلت كه زنده به من بود از اشتياق بيفتد

گناه دارد امّيدوار كردن اين رود

اگر بناست گذارش به باتلاق بيفتد

چه فرق دارد اگر سايه سار باغ نباشد

درخت، دار شود يا كه در اجاق بيفتد!

اگر بناست نماني،چه فرق مي كند اصلاً

براي ما:

             -من و دنيا-

                                 چه اتفاق بيفتد.....

 

 

يادداشت1:در محاق افتادن ؛يعني دچار محاق شدن .کاستی و باریکی و تاریکی گرفتن، به انزوا رفتن ماه طفلكي.عطار مي‌فرمايد:

تا که روی همچو ماهش دیده ام

ماه بختم در محاق افتاده است .

یادداشت ۲:پنج شنبه شبا ساعت ۹ شب تو رادیو" گفت و گو"، برنامه" نقد حال" روی موج

 ۵۰/  ۱۰۳بشنویدم.یه سری حرف راجع به ادبیاته که شاید دوسش داشته باشید.فدای دلتون.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:27 توسط مهرداد نصرتی |

سلام

بالاخره مجموعه شعر"از هميشه‌هاي بي تو تا هنوز" توسط انتشارات نيستان منتشر شد و از پنج شنبه مورخ دهم آذر ماه به بازار آمد.تا آنجا كه مي دانم انتشارات ققنوس در بازارچه كتاب اين مجموعه را دارد.فعلا توضيح اضافه‌تري ندارم تا بعد.البته يه توضيح ديگه.ما نويسنده‌ها و شاعرا مثل بازيگراييم كه حق الزحمه‌مون اول كار مشخصه و فروش بالاي اثر توفيري به حال ما نمي‌كنه.اينو گفتم تا بگم اگه كتاب‌ها رو بخريد به لحاظ مالي تفاوتي به حال شاعرش نمي كنه اما كمك مي كنه اثر به چاپ بعدي برسه.جا داره از عزيزانم رضا كاظمي و الهام تفرشي و پرنيان عزيزم به خاطر معرفي كتاب تشكر كنم.ياحق!

 

پي نوشت:بعضي ازدوستام پرسيدن كتابو تو استاناي ديگه چطور مي شه تهيه كرد.به خدا اصلا نميدونم بر و بچه هاي نيستان كجاها فرستادن و اصلا هنوز پخش شده يا نه.فقط ميدونم نيستان تو قم كارهاشو مي ده به"سوره مهر"، تو همدان به"رواق"، تومشهد به"كتاب آفتاب"، تو اصفهان به"فدك" و شيراز به"سحاب".باقي جاها رو نمي دونم. بنابر اين بهتره با شماره تلفن‌هاي:02122610786 و 02122612444 از خود ناشر بپرسيد.فداي همه تون!

پي نوشت 2:ديروز رفتم ققنوس و دو تا از مجموعه‌مو براي دو تا از دوستام كه باهاشون قرار داشتم خريدم؛ مثل همه آدمايي كه يه كتاب بهشون سفارش شده که برن بخرن.جالب بود که وقتي از ناشر پرسيدم كجاها پخش شده بهم جواب دادن كه ببخشيد ما فقط به ناشر و مولف مي تونيم اطلاعات بديم.خنده‌م گرفت و خلاصه بدون معرفي درست و درموني از خودم فهميدم به كتابفروشي‌هاي ديگه هم دادن تو انقلاب.همين.

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:20 توسط مهرداد نصرتی |

اگرچه بي تو دلم از هميشه تنگ‌تر است

ولي بدون تو اين روزها قشنگ‌تر است

دروغ گفتم، خود را فريب دادم،نه!

تو نيستي و دلم از هميشه تنگ‌تر است

جهانِ بي تو بي آغاز و بي سرانجامست

دلم بدونِ تو از سنگ نيز سنگ‌تر است

درنگ كردم و از دست رفتي و عمريست

كه چشمهام به تاوان اين درنگ،تر است

"من از تو صبر ندارم كه بي تو بنشينم"

كه بي تو دامن پرهيز من به ننگ،تر است

شراب خانگي من، به خانه‌ات برگرد

مجال مستي من، با تو گيج و منگ‌تر است

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:15 توسط مهرداد نصرتی |

تنها نه رو به روي شما گريه مي‌كند

هر شب درون آينه‌ها گريه مي‌كند

مردي كه سينه‌اش پرِ دردِ دلِ شماست

تا آه مي‌‌كشيد شما گريه مي‌كند

تصوير كيست اين‌كه در آيينه‌ي من است؟

اين مثل من كه بغضِ مرا گريه مي‌كند

اين مردِ متنِ آينه‌ام، مرد مبهميست

يا خيره مانده در من و يا گريه مي‌كند

اين مرد متن آينه‌ام، ساليان سال

با هيچكس نگفت چرا گريه مي‌كند......

 

    (2)

چقدر مثل خودت نيستي و بد شده‌اي

كسي كه باورم اصلا نمي‌شود شده‌اي

قرار بود كه مقصد شوي نه جاده، چه شد

كه بين آمد و شدها فقط لگد شده‌اي؟

درون آينه مردي غريبه مي‌خندد

به تو كه از خودت اين طور ساده رد شده‌اي

كدام آينه؟اين قاب عكس ترحيم است

نگاه كن به خودت، كاملا جسد شده‌اي

شبيه ابرِ سياهِ غروبِ دلتنگي

كه درد مي‌كشد و گريه مي‌كند شده‌اي

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۳۹۰ساعت 20:45 توسط مهرداد نصرتی |

 بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن

دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن

در میان گریه چشمان تو غوغا می شود
ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن

ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم
من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن

شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست
روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن

داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف
قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن


مهرداد نصرتی 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 0:12 توسط مهرداد نصرتی |

تو به من فكر مي كني اما، كاشكي بار آخرت باشد

بِگُذار از تو رد شوم هرچند، برخلاف تصورت باشد

تو خودت را به جاي من بگذار، شده تصويري از هميشه‌ي درد،

بين يك قاب كهنه‌ي زخمي، روز و شب در برابرت باشد؟

يا كه تكرار خاطرات كسي، در سرت تا هنوز درد كند

هي سرت را تكان دهي نرود، درد گنگي كه در سرت باشد؟

بعد يك عمر منتظر ماندن، ناگهان باد با خودش ببرد

خانه‌اي را كه فكر مي‌كردي، ايستگاه مسافرت باشد

تو خودت را به جاي من....اما،نه....مبادا كه جاي من باشي

نه...مبادا كه درد دربه‌دري، سرنوشت مقدرت باشد

من همينم همين كه مي‌بيني، تلخ مثل هميشه‌هاي خودم

اين منِ رقّت آورِ مأيوس، نتوانست شاعرت باشد

ما دو خط موازي گنگيم، تا ابد هم نمي‌رسيم به هم

اين كه بايد رها شوم از تو، سعي كن عين باورت باشد

زندگي در نهايت تلخي، سعي دارد به من بفهماند

آنكه خنجر در آستين دارد، مي‌تواند برادرت باشد

مهرداد نصرتي

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 9:18 توسط مهرداد نصرتی |

 امسال نيز در شب سرد تولدم

تنهاتر از هميشه خودم بودم و خودم

چشم انتظار آمدنت بي‌شمار بار

تا صبح پشت پنجره هي رفتم آمدم

شيرين من نيامدي اما و تلخ كرد

كام دقيقه‌ها را كيك تولدم.....

عصري كه آمدي به گمانم دوشنبه بود

عصري كه عاشقم شدي و عاشقت شدم

عصري كه خط نمي‌خورد از خواب‌هاي من

عصري كه تا هنوز از آن در نيامدم

در برف راه مي‌روم انگار سردم است

انگار سال هاست كه در خويش يخ زدم

تو رفته‌اي و قصه به پايان رسيده است

بيچاره من!هنوز نشستم مرددم........

مهرداد نصرتی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:7 توسط مهرداد نصرتی |

مرد داشت عرض خيابان را طي مي‌كرد.سر بلند كرد و سمت چپش به ميدان خيره شد و پرت شد به يك خانه آرام در حوالي همان ميدان كه پارسال پاييز قشنگي را برايش ساخته بود.در همين عوالم بود كه صداي ترمز ماشيني او را به خودش آورد و صداي زنانه اي كه بلند شد:

-         مگه كووووووووووو....؟

اما ادامه حرف را خورده بود.مرد سرش را به سمت صاحب صدا برگرداند.داشت در ذهنش دنبال يك جواب مناسب مي‌گشت اما خشكش زد.پشت فرمان ماشين، خودش بود. آرام به سمت صاحب صدا رفت و در صندلي جلوي ماشين كنارش نشست و به زن نگاه كرد. خودش بود؛ همان چشمهاي آشنا و موهاي فر مشكي و قشنگ كه تحت هرشرايطي، لجبازانه از زير روسري و شال زن بيرون مي‌زد:

-         مي‌خواستم تو جوابت بگم گاريچي....

و هر دو خنديده بودند.زن بي اراده دست روي شقيقه مرد گذاشته و گفته بود:

-         عاشق موهاي سفيد رو شقيقه هاتم.بيشترم شده. پيرمرد شدي‌ها؟اما بي شوخي چقدر دلم مي‌خواس يه بار ديگه ببينمت و دو تا دستمو ببرم لاي موهاي شقيقه‌هات و بهم بريزمشون.

مرد جواب نداده و بيشتر در صندلي فرو رفته بود.يك دست زن روي فرمان و دست ديگرش روي شقيقه مرد بود.چشمهاي مرد گرم شد.حس مي‌كرد بي‌دليل خودش را از اين گرما محروم كرده بوده در اين مدت.چشمهايش را كاملا بست و خودش را سپرد به نوازش بي دريغ دست‌هاي زن.دلش نمي خواست به اين زودي‌ها برسند.دلش نمي خواست اصلا برسند.دوست داشت زن او را بردارد و ببرد.دلش مي‌خواست با زن گم شود.دلش مي‌خواست:

-         رسيديم...

اين را زن در حالي كه لاله گوش مرد را نوازش مي‌كرد گفت.مرد هنوز در خلسه بين خواب و بيداري بود:

-         هنوز همون خونه‌اي؟اين قدر....

و بقيه حرفش را خورده بود.نمي‌خواست زن بفهمد كه در تمام اين روزها دلش مي‌خواسته يك‌بار ديگر با هم از پله‌هاي اين خانه بالا بروند.بنابراين حرفش را اين طور ادامه داده بود:

-         ... خسته بودم كه اصلا نفهميدم كي خوابم برد

و زن مه آلود نگاهش كرده بود.مي‌دانست حرفي كه مرد مي‌خواست بزند اين نبود. و مرد داشت دوباره خراب مي‌كرد؛ مثل همه آن روزهايي كه مي‌توانست رابطه‌شان را نجات دهد اما مصلحت انديشي‌هاي كودكانه‌اش مانع شده بود.زن نگران نگاهش كرد.حق داشت نگران باشد.مرد قرار بود ادامه منطقي همان روزهايش باشد و اين براي زن نگران كننده بود:

-         ترو خدا همون چيزي رو كه تو دلته بگو.نترس!بابا بخدا ازت چيزي كم نمي‌شه.من عاشقتم.به همين سادگي.بگو كه تو هم دلت مي‌خواسته.....

و ادامه حرفش را خورده بود.هراس اين كه اگر مرد بگويد حرفش همان بود كه گفته،چه؟آن وقت چگونه مي‌توانست ثابت كند كه مي‌داند كه حرف مرد اين نبوده؟اصلا چطور مي‌شود آدمي را كه آگاهانه تظاهر مي‌كند.....سرش درد گرفت.مرد به او نزديك شد اما خودش را طبيعي نشان داد:

-         بالا نمي‌آي؟

و توپ را به زمين مرد انداخته بود.مرد ديگر نمي‌توانست تظاهر كند كه اوضاع را تحت كنترل دارد و مي‌تواند به بازي ادامه دهد.اما هنوز داشت با خودش كلنجار مي‌رفت كه زن به دادش رسيده بود:

-         بيا بالا.آدم نمي‌شي به‌خدا.حيف كه منِ خر دوستت دارم هنوز و نمي‌دونم چرا...

و چشم‌هاي زن خنديده بودند و مرد دلش غنج رفته بود.عاشق اين جور خنديدن‌هاي زن بود.چشم‌ها كه مي‌خنديدند، دو تا چال روي گونه‌هاي زن مي‌افتاد و لب‌ها به دندان‌هاي خرگوشي زن كه سهم عمده‌اي از جذابيت و ملاحت صورت زن مديونشان بود، مجال خود نمايي مي‌دادند و مرد دوست داشت در اين لحظات، سحر شده به تماشاي زن بايستد.

آن شب وقتي سرش  را كنار زن روي بالش گذاشت، يك لحظه حس خيانت به او دست داد اما خيانتي شيرين ؛با خود انديشيد كه داشته زندگي‌اش را مي‌كرده و گيرم كه گاهي به زن مي‌انديشيده اما كسي او را ناخودآگاه به اين راه كشانده بود؛كسي كه مدام مي‌انديشيد مرد خيانت مي‌كند و مرد نمي‌كرده و نمي‌توانسته هم ثابت كند.الان اما ديگه هيچ چيز برايش مهم نبود جر همين لحظه‌اي كه در آن بودند.از اين رو چشم‌هايش را بست، لبخندي از رضايت بر لب آورد و زن را نفس كشيد و عطر پاييزي جاري در پاركي كه با هم در شب‌هاي سرد گز كرده بودند، با تمام طعم مجهولش ريخت در جانش و آرام در گوش زن نجوا كرد:

-         دوستت دارم

-         دلم براي صدات تنگ شده بود.بازم برام حرف بزن.صداتو دوست دارم.

و دست لا به لاي موهاي مرد برد و مرد  همون شعری رو که آخرین شب بودنش با زن خونده بود زمزمه كرد:

-         "اكنون به دو راهه‌ي تفريق رسيده‌ايم...."۱

و زن ادامه داد:

-         "اما مرا كه ويران توام هنوز در اين مدار سرد،كار به پايان نرسيده‌است:

همچون زني عاشق كه به بستر معشوقِ از دست رفته‌ي خويش مي‌خزد تا بوي او را دريابد،

سال همه سال به مُقام نخستين باز مي‌آيم با اشك‌هاي خاطره....."۲

و گريست.مرد چشم‌هاي زن را بوسيد و گفت:

-         مي‌دونم.قبلا گفتي بوسيدن چشم جدايي مي‌آره اما.الان دلم می خواست ببوسمشون....دوستت دارم. 

پی نوشت:سطرهایی که در مقابلشان ۱ و ۲ درج شده از احمد شاملوی بزرگ است و از مجموعه شعر مدایح بی صله و شعری که زمین دردمندانه با انسان مناظره ای بی فایده می کند.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 9:2 توسط مهرداد نصرتی |

مطالب قدیمی‌تر