تبليغاتX
تلخند

برف
چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 11:50 قبل از ظهر
سلام

اگه نبودم دليل داشتم و حالا كه برگشتم دليلاي بزرگتري دارم.اين پست كوتاه و برفي تقديم به اوني كه تموم برفاي دنيا رو يه جا برام آب كرد و آلماي مهربان كه اين روزا دلش گرفته و تويي كه باز هم فراموش نمي شوي و اين كار كوتاه و جديدمو زودتر از همه شنيدي و بازم جوابت مثل هميشه مهربون و كوتاه و گويا بود:قشنگ بود گلم:

عبور مي كني آسوده و رها در برف

و بي خيال رها مي كني مرا در برف

عبور مي كني و سوگوار مي خوانند

پس از تو مرثيه ام را كلاغ ها در برف

هراس رفتن و جا ماندن بي انجاميست

تمام معني اين چند رد پا در برف

كه زير بارش يكريز برف خواهد ماند

جهان برفي بي تو، عبور ما در برف.....

مهرداد نصرتي

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
شايد حرف آخر
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 1:42 قبل از ظهر
سلام

نمي دونم چي شد كه يهويي خسته شدم و دارم مي رم.هر چي كه هست ادا نيست.يه دلتنگيه كه آروم نشد كه نشد.داشتم سعي مي كردم فكر كنم دارم آروم مي شم اما نشد.نمي خواستم حتي شعر بنويسم ولي مي نويسم تا يه چيزي باشه كه بازم تقديمش كنم به تويي كه سالهاست نيستي و نخواهي آمد و اين دلتنگي ها  رو هم هيچ وقت نمي خوني.ولي كاشكي دست كم  به اندازه ي اون چيزي كه از تو توي ذهنم حضور داره واقعي بودي.حيف كه آدما اين قدر دير توي بيداريامون حاضر مي شن كه احتمالا تصويراشون به كل گم می شه.

 اينم آخرين كاري كه تو دوستش داشتي ولي فقط شايد واسه اين كه به دنيا بگي دليل غزل هاي اين سالهاي مهرداد نصرتي تو بودي.بايد حس قشنگي باشه.مرسي كه هنوز دلخوشي هات از اين دردها مايه مي گرفت.واست فرستادم و جوابت يه جمله كوتاه بود:قشنگ بود گلم.

راستي مي ترسم  از اين كه بياي و ببينم  اوني كه بايد باشي نيستي.ديگه نيا.بذار حضور مبهمت تو ذهن همه اسطوره تكرار نشدنيه يه مردي باشه كه داره از هم مي پاشه.به همين سادگي:ديگه نيا گلم.خداحافظ!

و مانده ام كه پس از تو چگونه زنده ام آيا

چگونه بي تو نفس مي كشم هنوز خدايا

و هر دقيقه شب هاي بي توام چه بگويم

بدون تو به چه جان كندني رسيده به فردا

چگونه پاك كنم از دلي كه بي تو ندارم

تمام خاطره هايي كه از تو داشته ام را

رها چگونه شوم از هجوم خاطره هايي،

كه بي تو در شب من درد مي شوند و دريغا

زمين هنوز چرا گرم رفتن است پس از تو

زمان چگونه به پايان خود نمي رسد اينجا.....؟

مهرداد نصرتي ـ پاييز ۸۸

 

اینم برای دل خودم می نویسم.از زبون تو.یعنی فرض می کنم الان روبروم نشستی و با همون خنده ای که تو چشاته(تو همون عکس که واسش گفتم:نخند از دل این قاب عکس خاک گرفته.....یادته؟قرار بود تو اولین عید بدون تو سفره هفت سین باز کنم و تا همین الان سه تاشو باز کردم و هربار با خودم زمزمه کردم:بدون تو چه بهاری و ...) و تو داری بهم می گی:دیگه قرار نبود گریه کنی ها.زندگیه دیگه( و انگار سعی داری عذاب وجدانتو کمتر کنی یا مخاطبت روزگاره و نه من تا شاید بابت رفتن بی قید ولی معصومانه ات باهات تصفیه حساب نکنه) و من اصرار دارم که با 6_35 سال سن این شکل زندگی رو نمی فهمم و باز چشام پر می شه و واسه هردومون دلم می سوزه  و تو داری سر به سرم می ذاری که: مجموعه شعرتم می برم لحظه های دلتنگیت رو.مال خودمه..... تا مثلا نبینم چشای تو هم پر شده و من بازم چشام پر می شه و چمدوناتو تا دم در می آرم و احمقانه منتظرم که یه معجزه اتفاق بیفته(درست مثل همون معجزات کلیشه ایه تو فیلما که اگرچه همیشه بهشون می خندیدم ولی با تمام وجود از خدا می خوام یکی از اونا همون لحظه تو زندگیه من اتفاق بیفته و ته دلم می دونم که نمی شه چون فیلم فیلمه و زندگی زندگی) و تو می ری و من که انگار تازه دارم می فهمم دارم با سر به ته یه دره سقوط می کنم با آمیخته ای از درد و وحشت وبی کسی فریاد می زنم:یا امیرالمومنین!

 

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
قاب عکس خاک گرفته
پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 9:28 قبل از ظهر
سلام

این یه غزل خاصه که البته یه بار هم قبلتر ها تو وبلاگم گذاشتم ولی این خیلی مهم نیست.این غزل کوتاه یه داستان نوستالژیک داره که خیلی تلخه.یکی از همین سالها داشت عید می رسید و اسفند داشت می رفت تا سال رو تحویل بده و تو نبودی.این تمام اون چیزیه که خیلی تلخ بود و تو همه اینا رو داشتی از دل یه عکس که کلی خاک روش نشسته بود نگاه می کردی و بازم مثل همیشه نمی دونم به چی می خندیدی.تحویل سال با این شرایط یه آوار به تمام معنا بود.....حالا این غزل فقط و فقط تقدیم به تویی که نیستی و هیچ وقت اینا رو نمی خونی و تا همیشه بی تکرارترین فرشته ی دنیای کوچک منی .

نخند از دل این قاب عکس خاک گرفته

دلم پر است، پر از حرف های با تو نگفته

شبیه درد شده مرد خاطرات قشنگت

دلش گرفته ازین روزهای درد گرفته

بدون تو چه بهاری و هفت سینی و عیدی

بهار بی تو در ِخانه ام نیامده رفته

ببین به سال رسیدند روزهای بدی که

خیال می کردم قد نمی دهند به هفته....

مهرداد نصرتی 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
تمام روز در آیینه گریه می کردی....
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 1:9 بعد از ظهر
سلام

بازم یه غزل قدیمی از سالهای جا مانده در نوستالژی های من.یه قرضی هم از فروغ فرخزاد تو مصراع آخر گرفتم که خودش راضیه.اینو سالها پیش پوران خواهرش بهم گفت.این غزل  هم تقدیم به آیه که سطری از نماز باران است ، بهارهای تا همیشه در راه و باز هم تویی که از هیچ جای خاطره ام پاک نمی شوی و باز هم این دردها را نمی خوانی و این درد بزرگتریست:

به این امید به پشت سرت نظر کردی

که یک بهانه به دستت دهد که برگردی

ولی نگاه ترا جای خالی اش پر کرد

دلت گرفت، نشستی، چه گریه ای کردی

صدای زنگ در آمد،پریدی:آمد....نه!                                            

کسی نبود به غیر گدای بی دردی 

که دست خالی خود را حواله ات می کرد

و جیبهاش پر از سکه های ولگردی

ـ ولی چه خوب شد آمد وگرنه می مردم ـ

یواش گفتی با خود و سکه زردی،

به دستهاش سپردی و بازگشتی و بعد

به من که آینه بودم پناه آوردی

نگاه کردی در من که از تو پر بودم

تو گریه کردی و من هم برای همدردی...

تو در مقابل من بودی و تک و تنها

تمام روز در آیینه گریه می کردی....

مهرداد نصرتی 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
آیه ی باران
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 10:30 قبل از ظهر
سلام

یه غزل باز هم قدیمی و مال اواخر دهه هفتاد و روزهای معصومی که قرار بود تو بیایی و من عاشقت شوم و بعد تو بروی و من همچنان عاشقت بمانم.این غزل هم تقدیم به فرشته های واقعی و مهربان:آیه های روشنی،بهارهای واقعی و تویی که همیشه ای و فراموش نمی شوی و هیچ کدام از این دردها را نمی خوانی:

آه ای شبان تار مرا مشتری بیا

لبریزم از شکسته دلی،می خری بیا

ای نازنین دختر باران که سالهاست

در متن خواب هام به سر می بری بیا

فرقی نمی کند به چه نامی بخوانمت

حوری ترین،فرشته،الهه،پری بیا

ای در لطافت،آینه دارت حریر،آی

یک روز در نهایت ناباوری بیا

اما به خاطر دل من وقت آمدن

فرصت نکن که آینه را بنگری بیا

تا پایبند خود نشدی پی نبرده ای

بر روی خویش از همه عاشق تری بیا

مهرداد نصرتی

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
لیلای من...
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 6:0 بعد از ظهر
سلام

یه غزل که ممکنه  خیلیا شنیده باشنش اما دوستش دارم.یه عزیزی برام کامنت گذاشت که چرا دیر به دیر آپ میشم و شاید دلخوشی یه آدمی که اون ور دنیاست این باشه که بیاد تو تلخند من دلش باز شه....این غزل تقدیم به اون با یه دنیا بغض که حالا باید یه آدمی بیاد و تو یه همچین فضای دلتنگی دلش باز شه.اینم یه جور پارادوکسه غریبه تو روزگار ما.با این همه تقدیم به بهارم(که قراره از اون ور دنیا با تلخند تلخ من دلش باز شه) آجی مهربونم آیه و سیب همیشه مهربون(که این شعرو دوست داره) و تویی که تا همیشه فراموش نمی شوی اگرچه هیچ وقت این نوشته ها را نمی خوانی:

لیلای من صدای تو تا می رسد هنوز

شعری بخوان صدا به صدا می رسد هنوز

با تو میان صورتکان گم نمیشوم

دستان من به دست تو تا می رسد هنوز

دستی بلند کن به دعا از سر نیاز

تنها صدای تو به خدا می رسد هنوز

ارزانی اهالی اش این شهر یخ زده

یک تکه آسمان که به ما می رسد هنوز

چشم انتظار قاصدکم دیر کرده است

در راه مانده رد شده یا می رسد هنوز؟

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
جاذبه چشم هات
چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 8:26 قبل از ظهر
سلام دو روز بود که حالم خیلی بد بود و.... بی خیال.این جدیدترین غزلمه که تقدیمش می کنم به همه شماها که مهربونید؛ بخصوص سیب مهربون، آیه معصوم، بهار عزیز و مهمتر از همه تویی که هیچ گاه فراموش نمی شوی:

دوباره عاشقت انگار می شدم شاید

اگر دوباره به دنیا می آمدم شاید

و من که سرگردان بودم و دلم پر بود

به جای سنگ شدن، ابر می شدم شاید

 اگر که جاذبه ی سبز چشم هات نبود

 هنوز دور خودم چرخ می زدم شاید

 تو از کجای زمانم شروع شد عطرت؟

که گم نمی شوی از من که با خودم شاید،

خیال میکنم این بار می رسی سر وقت

 درست در شب سرد تولدم شاید

 که تا همیشه بمانی...که عاشقت باشم....

منی که باز به دنیا نیامدم شاید

مهرداد نصرتی ـ مرداد 88

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
غمگین ترین فرشته دنیا
یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 6:40 بعد از ظهر

سلام.با يه مثنوي كه مال مهربون ترين روزاي زندگيمه به روز شدم . اینم تقدیم به همه شماها و تویی که فراموش نمی شوی.

يكي نبود و يكي بود و نه يكي آمد

يكي شبيه خودش عين كودكي آمد

يكي كه ماه ترين كودكانگي را داشت

و بي گناه ترين كودكانگي را داشت

براي آنكه هميشه يكي پري باشد

بنا نهاده شد از كودكي پري باشد

و با تو آينه هاي جهان به نامم شد

تمام آبي اين آسمان به نامم شد.....

دوشنبه، ابريِ يك عصر، ماهِ فروردين

و داشت آينه ميريخت آسمان به زمين

و داشت باران مي آمد آن سوي من و تو

منِِ هميشه پر از شعر گرمِ گفتن و تو،

يكي فرشته ي غمگين كه خوب پيدا بود

دلش گرفته ترين آسمان دنيا بود.....

و از دلِ تو غمي برد دست در چشمت

غمِ تو باران شد،حلقه بست در چشمت

گرفت در من هم ابرهاي بارانت

و گونه هايم هي تر شدند و دستانت،

كه گرم تبخير دردهاي من بودند

دو آفتاب كه تنها براي من بودند.....

تو آهوانه ترين شكل آدمي بودي

از آدمي و پري طرحِ درهمي بودي

لبت شكفته كه مي شد براي لبخندي

چقدر آينه و عطر مي پراكندي

قشنگ مي خنديدي، به سيب مي ماندي

به معنويت امن يجيب مي ماندي

نگاهت آيه تطهير و بي گناهي بود

تو عاشقانه تريني و نيز خواهي بود.......

و عاقبت به سكوتي شگفت ختم شديم

به كوچه اي كه ترا مي گرفت ختم شديم

ببين كدام ازينان كه قد و نيم قدند

مسير كوچه يتان را شبيه من بلدند؟

مهرداد نصرتي

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
خاک بر سر خاک
یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 8:12 بعد از ظهر
سلام

وبلاگم دچار یه مشکل اساسی شده بود و مجبور شدم یه پست جدید با یه شعر جدید بذارم که یه جورایی تلخ و مرگیه و مال یه عید بده:

گذشت شش روز از عید و روز هفتم شد

شبی که سایه شدی از تنت کسی گم شد

و از تو ماند به جا عطر مهربان تنت

که در اتاق پراکنده بود پیرهنت..

چه عید غم زده ای بود تاب آوردیم

لباس تازه ی عید ترا تنت کردیم

لباس عید تو آن سال ساده بود و سپید

لباس ما همه اما سیاه بود آن عید

چه عید غمزده ای....سخت تاب آوردیم

ترا به شانه گرفتیم و راهی ات کردیم.....

برای این که تو از خواب ناگهان نپری

و پی به کیفیت مرگ خویشتن نبری

یواش خواباندیمت به روی بستر خاک

و بعد ریخته شد خاک و خاک بر سر خاک

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
تعبير واژگونه ي رويا...
یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 10:15 قبل از ظهر
  سلام.

اینم یه گوشه دیگه از لحظه های دلتنگیم و باز هم تقدیم به تویی که فراموش نمی شوی:


از خاطرات کهنه ي پيراهني که نيست

پيچيده در اتاقم، عطر زني که نيست . 

آن زن که مي رسد به من از سمت هيچ سو

مانند باز آمدن از رفتني که نيست  

از صبح تا شب، از شب تا صبح زخمي است

روحي که له شده ست ميان تني که نيست  

تعبير واژگونه ي روياست زندگي

در چشمهاي من... من بي تو... مني که نيست 

کيفيت غريب هراس آوريست عشق

وقتي به خود بيايي و باور کني که نيست 

جاري شده ست در تن بيدار ـ خوابي ام

عطر تن زني که نبود و زني که نيست

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
روز مبادا...
شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 5:5 بعد از ظهر
سلام

این اولین غزلیه که تو وبلاگم گذاشتم و اون موقع خوب دیده نشد و تازه این قدر دوست خوب نداشتم.این غزلو تقدیم می کنم به همه شماها که باهاتون تازه دوست شدم و بهاری که رد شده ولی فصلش هیچوقت نمی گذره( تا ازوم دلخور نباشه) و تویی که هیچ گاه فراموش نمی شوی:

 

هر آن قَدَر كه در اين سينه آه داشته ام

براي روز مبادا نگاه داشته ام

 

براي اين كه بپيچم به دامن بختت

براي اين كه بگويم گناه داشته ام،

 

كه فكر مي كردم راه مي روي درمن

كه فكر مي كردم درتو راه داشته ام

 

كه دل به سو  - سوي اختران ندادم هيچ

به اين خيال كه در خانه ماه داشته ام

 

دلم به حداقل هاي بودنت خوش بود

فقط همين كه ترا گاه گاه داشته ام

 مهرداد نصرتی

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
خلاصه دنیای من
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 2:23 بعد از ظهر
سلام

این غزل قبلا تو وبلاگم بوده ولی چون خیلی از دوستایی که تازه پیداشون کردم احتمالا نخوندنش باز هم آوردمش.تکرار که چیز بدی نیست.هست؟رولان بارت که می گه نه.منم می گم نه.یه وقتایی بد نیست:

تا فکر می کنم به چها فکر می کنم

دارم به چشم های شما فکر می کنم

با من به جاده های رهایی نمی رسی

گفتی که فکر کن به خدا فکر می کنم

گم می شوم میان شب چشم های تو

حتی به چشم های تو تا فکر می کنم

دنیای من خلاصه شده در دو چیز خوب

یا فکر میکنم به تو یا فکر می کنم

ماندم چرا چگونه کجا عاشقت شدم

ماندم به تو هنوز چرا فکر می کنم...

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
من و بورخس و کیشلوفسکی و شعر
سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 12:36 بعد از ظهر

سلام

يه مدتي حس و حال هيچ كاري رو نداشتم.عمدتاً تير ماه رو دوست ندارم و اين مسأله كاملاً شخصيه و اصلا ربطي به مسائل سياسي و اين حرفا نداره.حقيقتش بدترين اتفاقات زندگيم تو اين ماه افتاده.فقط همين.به خاطر همين هم جون مي كنم تا اين ماه رد شه بره.اين شعر نصفه نيمه هم مال يه حس غريبيه كه يه شب گند تیر ماهی خفه اومد و رفت.نه اديتش كردم و نه ادامه اش دادم.ما آدما به طرز معصومانه اي داريم خودمونو خرج مي كنيم و گاهي كه خودمون رو تو آينه مي بينيم دلمون واسه خودمون مي سوزه.چند وقت پيش يكي از ده گانه هاي شاهكارِ كيشلوفسكي( ده فرمان) رو داشتم مي ديدم كه داستان يه زن تنها بود و برنامه اي براي شب كريسمسش رديف مي كرد تا يه مردي رو كه دوستش داشت تا صبح معطل خودش كنه و دنبال خودش بكشونه تا فقط اين حس بهش دست بده كه تو شبي كه مردم همه دور هم جمعن، اونم تنها نمونده باشه.اون زن تو يكي از ديالوگ هاي بسيار نوستال‍ژ‍يك فيلم به مردي كه از سر شب دنبال خودش كشونده بودش، مي گفت: نمي دوني كه اين شباي آدماي تنها چقدر بد مي گذره.اين كه ببيني همه جمعند و تو راهي به هيچ جمعيتي نداري كه مال خودت باشه.......

آره!اين مضمون حرفش بود و من داشتم به اين فكر مي كردم كه آن زن از اون شبش چه لذتي برد واقعاً؟هيچ. فقط يه خاطره نوستالژيك ديگه به خاطراتش اضافه كرد تا فرداهاشو با اون خراب كنه.بورخس شعري داره كه مضمونش اينه كه اگه قراره من وارد جهنم بشم و دم در جهنم، گل سرخي به من نشان دهند، اون گل سرخ جهنم منه....

راستي اينا رو واسه چي نوشتم.نمي دونم.شايد دلم گرفته بود.اينم همون شعر جديد من مثلاً:  

اين درد بي امان نفست را گرفته است

انگار راه پيش و پست را گرفته است

ديگر رسيده اي به ته خط، اميد پر...

بي تو زمان به آخر خود مي رسد مگر؟

داري به انتهاي خودت فكر مي كني

يك بار هم به جاي خودت فكر مي كني

احساس مي كني كه هواي زمين پس است

بايد رها شوي بروي ماندنت بس است

اين حس كه بوي فاجعه اي در هوا پُر است

اين گونه است يا كه فقط يك تصور است؟

در انتهاي تلخ ترين سكانس ها

تشييع مي كنند ترا آمبولانس ها.....

مهرداد نصرتي

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
نیمکت های بی استفاده....
جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 3:30 بعد از ظهر
سلام

غربت خویش یک سو نهاده

شانه ها را به هم تکیه داده

گیسویت را نوازش کنان من

سر تو بر شانه من نهاده

از شب کوچه ها می گذشتیم

زیر باران چه شب ها پیاده

می شد از پشت هر پنجره دید

سایه هایی به شک ایستاده

کنجکاوانه و بی نجابت

چشم تردید بر ما گشاده .....

بودنم با تو دیری نپایید

قسمت تو سفر بود و جاده

بی تو خمیازه ی انتظارند

نیمکت های بی استفاده

مهرداد نصرتی

به قول قدما: و اما بعدالتحریر:آره !حق با تست.نظر آدم ها جالبه!همه فکر می کنن همون چیزیو که فکر می کنن همونه!نمی دونم چی دارم می نویسم ولی فکر می کنم می دونم واسه کی می نویسم.دیشب خواب دیدم یه کسی رو که خیلی دوس دارم پیشمه.حس جالبی بود.آمیخته ای از ترس و سرخوشی.وسطاش فهمیدم دارم خواب می بینم.کم کم خواب داشت تبخیر می شد و من اصرار داشتم حس کنم هنوز خوابم ولی فایده ای نداشت.بیدار بودم و فقط چشام بسته بود.بعد پا شدم و نوستالژی غریبی دلمو به درد می آورد.این متن کاملا واقعی بود و اصلا قصد سوررئال نویسی نه داشتم و نه دارم.هنوزم دلم تنگه و درست نشدم.یاحق! 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
بهار در بهار دور شد...
چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 6:2 بعد از ظهر
سلام

می آیی و سرک می کشی و می روی و من هر روز هزار بار به این صفحات سرک می کشم تا ببینم آیا به نظرهای خصوصی ام چیزی اضافه شده یا تیر ماه هم در امتداد خرداد، خاکستری و خراب می گذرد ؟

زنجموره هایم زخمی اند و بهار با تمام غربتم، غریبانه بدرقه شد تا بهار در بهار دور شده باشد.راستی به قول شاعری :

حالم بد است مثل زمانی که نیستی

دردا که تو همیشه همانی که نیستی

این هم یکی دیگر از متن های هذیان گونه من.خوش وقتم که تنها تویی که می خوانی و در هر واژه اش باز خاطرات مه گرفته کنار سیل برگردان مقصود بیگ روی تمام گذشته ی رنگ و رو باخته می نشیند و تازه می شود و تا بهار امسال قد می کشد و هراس های شیرینی را به یاد می آورد که تو می دانی و مردی که شقیقه هایش سفید شده و تو از پس سال ها نگران بودی که مبادا دوری هفت هشت ساله تان ترا پیرتر معرفی کند و مردی که شقیقه هایش سفید شده هم به همین می اندیشید.پس هیچ کدامتان همدیگر را ندیدید،چون فقط نگران بودید که از چشم دیگری چه شکلی شده اید؟.... و بهار ۸۸ چقدر قشنگ بود....دقیقه ها گاهی چقدر زود قد می کشند تا بزرگ شوند و ساعت و روز و ماه و سال شوند و زمان غریبانه بگذرد و شقیقه ها بیشتر سفید شود.راستی این بار که به هم برسیم چند سال دیر کرده ایم؟

مهرداد نصرتی

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
ستاره ای که ندارم ....
دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 10:36 قبل از ظهر
سلام

دلم گرفته می آیی بیا که خواهم مرد

بیا و شاد کن امشب مرا که خواهم مرد

دریچه ایست پر از انتظار چشمانم

خداکند که بیایی چراکه خواهم مرد

تمام غربت من سهم خاک خواهد شد

چنین غریب و چنین بی صدا که خواهم مرد

ستاره ای که ندارم غروب اینجا بود

ببین رسیده خبر تا کجا که خواهم مرد؟

ضمیمه کردم عکس ترا به تنهاییم

که با تو باشم آن لحظه را که خواهم مرد

دلم برای خودم مثل شمع می سوزد

بیا قشنگ ترینم بیا که خواهم مرد...

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
تاریخ حکم آینه دارد هر آینه
شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 4:10 بعد از ظهر

سلام

این روزا رو دوست ندارم.یه حس نا مطمئن و غریبی آزارم می ده و نمی دونم باید چی کار کرد.تب سیاست همه چیزو گرفته و مه آلودگی فضا صمیمیتا رو کدر کرده.خیلی بده.چند روز پیش یه عده که طرف دار یه کاندیدا بودن داشتن سمت راست یه خیابون می رفتن و شعار می دادن. هم زمان یه وانت که داشت برای نامزد برنده شده کیک پخش می کرد از اونطرف خیابون رد شد و این جماعت این ور خیابونی دویدن سمتش تا از کیک عقب نمونن.جالب نیست؟من اصلا آدم سیاسی ای نیستم ولی این همه بی ثباتی عذابم می ده.کاش همه برگردن سر خونه هاشون.این رفتارا به نفع هیچ کی نیست فقط آدما رو از هم مکدر می کنه.باور کنید. دوست خوبم اسماعيل اميني يه بيت خوب داره كه خيلي مناسب اين روزاست:

گوش زمين دوباره پر از زنده بادهاست

بر پرچم كه مي وزد اين باد لعنتي؟

الان ديگه نمي دونم چي بايد بگم.فقط مي تونم توصيه كنم حتما تاريخو بخونيد.به قول وثوق الدوله:

نقش تو در زمانه بماند چنانكه هست

تاريخ حكم آينه دارد هر آينه

مهرداد نصرتي

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
همیشه دل ها بهانه دارند
جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 4:43 قبل از ظهر
سلام

قسم به چشمان شرقی تو که غربتی عاشقانه دارند

نگاه هایم تحمل حزن چشم های ترا ندارند

می آیی از سمت انتظارم شبی که با تو قرار دارم

و بعد ماییم و کوچه هایی که خلوتی عاشقانه دارند

سکوت شب محو می شود در طنین سرشار گام هامان

 و سایه های من و تو را کوچه های شب روی شانه دارند

اگرچه لبریز شعر و شورم ولی کنار تو سوت و کورم

نگاه من با نگاهت اما نیایشی جاودانه دارند

تو می روی و من و سکوت و هزار حرف نگفته مانده

ببین برای گرفته بودن همیشه دل ها بهانه دارند

مهرداد نصرتی

 

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
چقدر دیرتر می گذرد بهار
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت 2:35 بعد از ظهر
سلام.

حق با توست.آن که می ماند بیشتر از آن که رفته دلتنگ می شود.آن که مانده در حرکتی مازوخیستی خودش را به کوچه پس کوچه های یادها و خاطره ها می اندازد .آن که می ماند روزنامه مصاحبه با اسلامی ندوشن را بالا پایین می کند.آن که می ماند سنگلج آوار می شود روی سرش.آن که می ماند در ورودی روزنامه تهران امروز دلتنگش می کند.آن که می ماند از کوچه پس کوچه های مقصود بیگ می ترسد و ثانیه به ثانیه ی دقیقه های کنار مجتمع بهزیستی شهدای هفتم تیر را بغض می کندتا ناهید از دانشگاه برگردد روی ویلچر ولی بهار رد شده باشد و آن که مانده جوابی نداشته باشد که آنجا چه می کند.آن که می ماند بیهوده منتظر می ماند تا دلش خوش باشد که منتظر است و آن که رفته دارد این نامه را می خواند و سر و تهش را فقط او می شناسد.راستی عجیب دیر می گذرد این فصل بهار.ادامه خرداد پس از تو خاکستری شد....

مهرداد نصرتی

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
دير مي گذرد بهار
شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 7:35 بعد از ظهر
 

سلام

یه وقتایی از این چیزا از دستم در میره و شبیه شعر میشه.من می گم شبیه شعر.شما هر جور که می خوایید ببینید و بخونیدش.

 حسرت بزرگ بر نيامده من

نبودنت چقدر دير مي گذرد

مثل شب هاي تب كرده

چقدر طول مي كشد

پس از تو

دنيا

طولاني

به رويم نخنديد

مهرداد نصرتي

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
از سر دلتنگی برای دکتر شاعر
پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 3:8 قبل از ظهر
سلام

واسه یه دوستم نوشتم تنهایی آدم گاهی اونقدر سرشاری مهیبی پیدا می کنه که آدمو می ترسونه و یهو ته دلت خالی می شه.آدم که یه چیزای ارزشمندی رو بدون این که خودش مقصر باشه و تو از دست دادنشون خودش نقش داشته باشه از دست می ده دچار یه نوستالژی مزمن دلتنگ کننده ای می شه که جاش با هیچ چی پر نمی شه.درست مثل درد دندون توی نصفه شب که هیچ کاریش نمی تونی کنی:نه دردش می خوابه و نه جایی اون موقع شب پیدا می شه که بری دخل دندونتو بیاری.پس برای صبحت نقشه می کشی که خروسخون بزنی بیرونو از شر دندونت خلاص شی ولی وقتش که می رسه تنبلی می کنی و با این که می دونی بازم تو طول روزو نصفه شب از درد به خودت خواهی پیچید ولی یه جور مازوخیسم پنهان مانعت می شه که درست و درمون بری ترتیب دردتو بدی.بعد دیگه هی روزا که می گذرن به حضور ملایم دردت عادت می کنی و اگه نباشه دردت میاد.بعضی تنهاییا هم این طورن.نه می تونی مطلق بهشون عادت کنی و نه می تونی برگردی به روزای قبل تر از تنها شدنت.نه این که زمان نذاره که به گذشته برگردی.نه! اگه امکانشم باشه دیگه خودتم نمی تونی برگردی.چون یه چیزایی رو تجربه کردی که حالا اگه به گذشته برگردی نوستالژی این روزا داغونت می کنه.اینه که یهویی دلت واسه خودت می سوزه که تو چه موقعیت برزخی بدی گیر کردی.درست مثل همون زنه تو نوبت عاشقی مخملباف(من سناریوشو خوندم) که یه بار زن یه راننده تاکسیه و عاشق یه مرد واکسی میشه و تو اپیزود بعد زن یه مرد واکسیه و عاشق راننده تاکسی می شه و .....این سیکل ادامه داره . شازده کوچولو  یه جا داره با قطار می ره و می بینه از روبروش یه سری با یه قطار دیگه دارن بر می گردن.می گه اینا اونجایی رو که بودن دوست نداشتن که دارن بر می گردن.....راستی چرا ما جایی رو که داریم دوست نداریم و وقتی ازش رد می شیم و عبور می کنیم دلمون واسش می ترکه ولی نه! همون لحظه که می دونیم اینجایی که هستیمو دوست نداریم نوستالژی روزی که از اینجا خواهیم رفت خفه مون می کنه....چرا ماها اینقدر غیر طبیعی هستیم و توجیه مون برای این همه قابل ترحم بودنمون اینه که متفاوتیم؟راستی چرا من دارم واسه دنیا نسخه می پیچم؟راستی خلقت بدون شاعر دکتر دارو ساز ما چیزی کم نداشت؟ راستی مهدی موسوی که این قدر  گل و مودبه چرا جایزه نوبل نمی گیره؟شوخی نمی کنم.دلم می سوزه  که بچه این قدر استعداد داره و فقط به عنوان شاعر مطرح میشه؟بابا چه قدر هنرهای متعددشو نشون بده و کسی نبیندش.حالا که دکتر نانازی ما با فاصله اندکی از منزوی و بهمنی داره فیل هوا می کنه و شاعران دیگر به زعم عطار شعر معاصر در فاصله ای دور از او دارن واسه خودشون سوسو می کنند دکتر جایزه نوبل و پولیتزر و سروانتس نگیره کی بگیره؟چقدر واقعا تنگ نظریم.یه دکتر داریم که تو سنین جوانی پدر ده بیست دو جین شاعره و قدرشو نمی دونن.اینو از اونجا می گم که یکی از مغازله های پدرـ فرزندانشو تو یادداشتای خصوصی خودم دیدم و موندم که چرا تو حیاط خلوت من داشتن مغازله می کردن و واسه من کامنت خصوصی گذاشتن.دکتر مهدی موسوی رو شناختم ولی عزیز دل بابارو که دکتر دختر خودم خطابش کرده بود رو نه.اسم مستعارش مهمه بود.ایها الناس:پدر را دریابید.دوستان دستی که کار از دست رفت.

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
مشروطه
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:15 قبل از ظهر
سلام

این روزا همش سال روز روزای مشروطه و مشروطه خواهیه.امروز به سال قمری بيست و چهارم جمادي الثانيه... 

 

مردم مظفرالدين شاه را ساده دل و ناتوان شناخته همه بدي ها را از ميرزا علي اصغر خان اتابك [امين السلطان] مي دانستند.در اين زمان در ايران، رشته كار به دست دو گروه مي بود: يكي درباريان و نزديكان شاه كه سخني به او توانستندي رسانيد و ديگري علما كه مردم را توانستندي شورانيد. اتابك در ميان هر گروه دشمناني مي داشت… اين مرد افزار كارش خوشرويي با مردم و دلجويي از هواداران خود و پول دادن به ديگران مي بود و هميشه با اينها كار خود را پيش بردي ولي اين زمان آن افزار كند گرديده و كساني به دشمني اش برخاسته بودند كه پول نمي گرفتند و فريب نمي خوردند…تاریخ مشروطه- احمد کسروی

 

امين السلطان در دوره صدارت خود امور گمركي كشور را به دست بلژيكي ها و در راس آنان «مسيونوز» سپرده و او را به مقام وزارت كل امور گمرك نيز رسانيده بود. اينان نيز با وضع مقرراتي ظالمانه نارضايي زيادي را در بين بازرگانان و به تبع آن مردم و روحانيون به وجود آورده بودند.

در اواخر سال 1322ق عكسي از نوز انتشار يافت كه خشم مردم و علما را برانگيخت. در اين عكس وي در مجلس بزمي، لباس روحانيت به تن كرده بود. مردم، اين عمل را نشانه اي از اهانت او به اسلام و مسلمين دانسته، به شدت معترض شدند. از سوي ديگر هواداران اتابك نيز بدين ماجرا دامن مي زدند و مجموعه اين عوامل باعث شد كه در محرم سال 1323ق علما و بويژه بهبهاني، در منابر به سخن رانی علیه نوز پرداختند وخواستار اخراج او از كشور شدند. اگر چه در باطن، رهبران مذهبی جنبش مشروطه خواستار عزل عين الدوله بودند.

نارضایتی از نوز کماکان  ادامه داشت و عين الدوله و شاه توجهی به اعتراض مردم نمي کردند تا اينكه بازرگانان به ستوه آمده، در حرم حضرت عبدالعظيم بست نشستند و خواستار اصلاح امر شدند.

از دیگر سو تنش بين مردم و عين الدوله و علاءالدوله (حاكم تهران) ادامه داشت و در شهرهاي ديگر نيز از جمله كرمان، مشهد، قزوين و شيراز ناآرامي هايي به وقوع مي پيوست. حاكم كرمان يك مجتهد و سه روحاني ديگر را در اين شهر به فلك بسته بود. در مشهد آصف الدوله دستور تيراندازي به متحصنين در حرم رضا (ع) را داده بود. در قزوين وزير اكرم نسبت به يكي از علما اعمال خشونت نموده بود. در شيراز نيز بلوايي به عنوان قيام نان برپا شده بود. هم زمان اتفاق بزرگی در تهران افتاد و آن مسأله بانك استقراضي روس بود. ماجرا از اين قرار بود كه بانك روس زمين يك مدرسه ويرانه و يك گورستان كهنه را در ميان شهر خريده و در حال ساختن بنايي در آن محل بود و براي خريد اين زمين هيچ يك از علما  جز شیخ فضل الله نوری اجازه شرعي نداده بودند و طبعاً مردم نيز از نبش قبر مردگان خود ناراضي بودند. علماي نجف هم واقعه را شنيده و ابراز ناخشنودي كرده بودند. طباطبايي و بهبهاني نيز در سخن رانی های مختلف نسبت به اين امر اعتراض مي كردند. بالاخره در27 رمضان سال 1323ق، مردم به تحريك حاجي شيخ محمد واعظ، به محل رفته و ساختمان نيمه تمام بانك را ويران کردند. مظفرالدين شاه در پي اين ماجرا دستور داد كه خسارت بانك را بپردازند و به علما و مردم كاري نداشته باشند. اين امر، مردم را نسبت به امورسياسي، اجتماعي و اقدامات خشن، جري تر ساخت.

 مهاجرت صغري

 اتفاقی که در شوال سال 1323ق افتاد، منجر به حوادث بعدیی شد که انقلاب عظيم مشروطه را شکل داد. علاء الدوله بر اثر گراني قند كه به دليل جنگ روس و ژاپن پيش آمده بود، چند نفر از بازرگانان محترم را فلك کرد که اين مسأله بر مردم و علما گران آمد، بازارها بسته و مردم در مسجد شاه جمع شدند و مرحوم سيد جمال واعظ اصفهاني (پدر جمالزاده)سخنراني تندي عليه حكومت وقت انجام داد كه مقدمه ي درگيري و زد و خورد موافقان و مخالفان شد. این ماجرا زمينه اي براي مهاجرت علماي بزرگ و جمعي از مردم به حضرت عبدالعظيم و معروف به مهاجرت صغري شد. هر روز برجمع بست نشينان افزوده مي شد اما هنوز شاه به درستي از اوضاع مطلع نبود. متحصنين از طريق سفارت عثماني در خواست هاي خود را به اطلاع شاه رساندند که عمده ترين درخواست بست نشينان، عزل علاء الدوله از حكومت تهران و بركناري مسيونوز از امور گمركي و همچنين تاسيس «عدالتخانه» و اجراي قوانين اسلام در سراسر كشور بود.

پس از رفت و برگشت بسيار، بالاخره درخواست آنان به گوش شاه رسيد و دستور داد كه علما و مردم با احترام به تهران بازگردانده، مطالبات آنان اجرا شود. خود نيز چند نماينده به حضرت عبدالعظيم فرستاد وسرانجام مهاجران در روز 16 ذيقعده 1324ق پس از دريافت دستخط شاه مبني بر ايجاد «عدالتخانه» به تهران بازگشتند.علاء الدوله نيز بنابر درخواست مردم از حكومت تهران بركنار شد.

 مهاجرت كبري

واقعه مهاجرت و مراجعت صغري باعث بيداري نسبي ديگر شهرها نيز شده بود و مردمان عامي و روشنفكران و علماي مناطق مختلف، وقايع مركز را پي گيري مي كردند. در برخي نقاط همچون تبريز،اين حساسيت ها حتي پرشورتر از تهران به نظر مي رسيد. اين در حالي بود كه به واسطه كارشكني هاي عين الدوله هيچ يك از وعده هاي شاه به متحصنين عملي نمي شد و كم كم غبار فراموشي بر چهره پيمان نامه شاه و علما مي نشست. يحيي دولت آبادي كه در متن حوادث مشروطه طلبي حضور داشته و دفتر خاطرات ارزشمندي از خود بر جاي نهاده است، مي نويسد: «بعد از مراجعت آقايان از حضرت عبدالعظيم تا مدتي عموم آقايان مورد توجه زايد از طرف مردم هستند...اتابك اعظم نيز به همه آقايان اظهار مهرباني مي نمايد...به حدي كه به فكر اجراي دستخط همايون و تاسيس عدالتخانه هم نمي افتند و اگر گاهي مذاكره از اين مطالب به ميان مي آيد، دولتيان وعده مي دهند كه مشغول انجام مقدماتش هستيم آقايان قانع مي شوند و دنبال نمي نمايند.»

مردمي هم كه انتظار تشكيل عدالتخانه و اجراي دست خط شاه را مي كشيدند، رفته رفته شروع به اقداماتي از قبيل چاپ و نشر شبنامه مي كردند. شاه هم به دليل كسالت مزاج از اوضاع مملكت پاك بي خبر بود. سرانجام كار به جايي رسيد كه داد آقايان علما نيز در آمد و در منابر به بد گويي از عين الدوله پرداخته، از شاه خواستند به وعده اش وفا كند. سيد جمال واعظ اصفهاني كه نفوذ زيادي در بين عوام داشت، با بيان شيرين، پر شور و تند خويش به همراهي شيخ محمد واعظ نقش موثري در انگيزش مردم ايفا کرد. با وجود همه اين نـارضايي ها، عين الدوله نهايت استفاده را از بيماري شاه كرده، با بي پروايي تمام به كار خود مشغول بود تا اينكه در اواسط ماه ربيع الثاني 1324ق فرمان مقررات منع رفت وآمد شبانه را صادر كرد كه به دستگيري سه نفر از شبنامه نويسان و تبعيد آنها به كلات منجر شدکه اين سه نفرمجدالاسلام كرماني مدير روزنامه ادب، ميرزا آقا تاجر اصفهاني و حاجي ميرزا حسن رشديه، مدير سابق دبستان رشديه بودند. عين الدوله بدين كار بسنده نکرده، براي رهايي از انتقادات تند و تيز روحانيان، سيد جمال واعظ را هم تبعید کرد وپس از مدتي تصميم گرفت شيخ محمد واعظ را هم اخراج كند. ادوارد براون می نویسد:«… سربازان شيخ را ربوده خواستند با شتاب از محل دور سازند اما جماعتي از مردم گرد آمده وبا انتقال شيخ مخالفت كردند. بدين جهت فرمانده سربازان اورا به نزديك ترين قراولخانه برده، در سلولي زنداني كرد و به سربازان فرمان داد در صورت پيشروي جمعيت به سوي قراولخانه به سوي آنان آتش بگشايند».

در اين ميان بهبهاني از اوضاع باخبر شده، پسر خود را با چند نفر ديگر براي رهانيدن شيخ محمد به قراول خانه فرستاد و بالاخره جمعيت هجوم آورده، وي را از زندان آزاد ساختند و در اين گيرودار سيدي از طلاب به نام عبدالحميد، هدف گلوله سربازان قرار گرفت. جمعيت حاضرجسد سيد مقتول را در خيابان ها وبازارها همراه با نواي سوگواري گرداندند و با اشعاري اين چنين به سوگواري پرداختند که

 از نو حسين كشته ز جور يزيد شد

عبدالحـميد كشته عبدالمجـيد شد[1]

بادا هزار مرتبـه نزد خـدا قبول

قرباني جديد تو يا ايهـا الرسول

اين حادثه در 28 ربيع الثاني 1324ق به وقوع پيوست.

 

پس از قتل سيد طلبه چند روزي شهر ناآرام بود و عملاً حكومت نظامي جريان داشت تا اينكه علما تصميم گرفتند به نشانه اعتراض شهر را ترك گويند. مي كرد. باري علما پس از چند روز به قم رسيدند و همان جا فرود آمدند.

از اين سو در تهران اوضاع تقريباً آرام بود و سربازان كنترل بازارها و معابر را در دست داشتند و ظاهر امر حكايت از سركوب نهضت مي كرد ولي اين در حقيقت آرامش قبل ازطوفان بود و مردم داشتند براي يك جنبش بزرگتري آماده مي شدند.

خروج علما از شهر، خشم مردم را برانگيخته بود؛ چرا كه در آن روزگاران اتكاي روحي ومعنوي و در پاره اي مسائل اجتماعي مردم به علما مي بود. بدين لحاظ عامه نمي توانستند در برابر غيبت رهبران ديني شان واكنشي نشان ندهند.

در همين حال مردم كه با عوامل عين الدوله درگير و از آنها آزار و اذيت ديده و خواستار اصلاحات اساسي بودند، به سفارت بريتانيا پناه بردند و آنجا بست نشستند.این حرکت از نقاط تاریک جنبش مشروطه است.به تعبیر بر خی از مورخان: «… اين انديشه از خامان سرزد و نخست جز كسان اندكي آن را نمي خواستند ولي كم كم انديشه بزرگ گرديد و همه به آن آهنگ افتادند و نا انديشيده به كاري برخواستند و كسي چه داند كه فريبندگاني در ميان نبوده و چنين نخواسته اند كه در اين هنگام كه در سايه كوشش هاي بخردانه و مردانه يكسال و نيم دو سيد و همدستان ايشان، زمينه براي ديگر شدن حكومت ايران و روان گرديدن قانون در آن آماده گرديده بوده و دير يا زود چنين كاري خواستي انجام گرفت، تنها نام آن دو در ميان نباشد.؟!»

 

جالب اين جاست كه محمد علي ميرزاي وليعهد به سبب كينه اي ديرينه كه نسبـت به عين الدوله داشت، به پشتيباني از متحصنين بر خاسته، علاوه بر اين كه خود از تبريز تلگراف ها به پدرش مي كرد، علماي آن شهر را نيز ترغيب كرده بود با مخابره تلگراف هايي به قم و شخص شاه، حمايت خود را از مجاهدان اعلام كنند. اين امر باعث شد كه ديگر شهرها نيز به صف هواداران بست نشينان بپيوندند. در نتيجه ي اين حمايت ها متحصنين دلگرم تر شدند، بر تقاضاهاي خويش افزودند و طي نامه اي كه شارژ دافر انگليس به شاه رساند خواستار بازگشت علماي اعلام، عزل اتابك، افتتاح دارالشورا، قصاص قاتلان شهداي وطن و عودت مطرودين (رشديه و ديگران) شدند

شاه نيز روز چهاردهم جمادي الثاني (15 اوت) به تمامي خواسته هاي بست نشينان تن در داد و بدين ترتيب آنان سفارتخانه را ترك گفتند. عضدالملك، رئيس ايل قاجار نيز همراه چند دولت مرد ديگر به قم رفت و ترتيب مراجعت حضرات علما را فراهم آورد. در تهران و ديگر شهرها چراغاني و جشن و سرور برپا شد و بدين ترتيب روز چهارشنبه بيست و چهارم جمادي الثاني 1324ق آقايان در كمال احترام وارد تهران شدند.


6- نام عين الدوله «عبدالمجيد» بود

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
توقیف صور اسرافیل
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 9:41 قبل از ظهر
سلام

امروز۲۳ جمادی الاوله و سالروز توقیف روزنامه صور اسرافیل.فردا مجلس به توپ بسته می شه و دوـ سه روز دیگه میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین تو باغ شاه خفه می شن.البته اون روزا این وقایع اوایل تیر ماه اتفاق افتاده ولی تاریخ قمریش همین روزا بوده:

در آستانه به توپ بستن مجلس، روزنامه ها توسط حکومت توقیف شدند و تعدادی از روزنامه نگاران دستگیر شدند که یکی از این روزنامه نگاران، میرزا جهانگیر خان بود که روزنامه  صور اسرافیل  را منتشر می کرد و جان بر سر این کار نهاد. دهخدا شبی را به یاد می آورد که میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل به خوابش آمد و ازدهخدا که در سوئیس ساکن شده  بود، با لحنی انتقادی پرسید که چرا یادی از او نمیکند  که جوان شهید شد.دهخدا هم از خواب می پرد و مسمط (مرغ سحر) خلق می شود :

اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!


اي مونس يوسف اندرين بند!
تعبير عيان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتي برِ يار و خويش و پيوند
آزادتر از نسيم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو يكچند
در آرزوي وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده ياد آر!

 .

.

.

 

روزنامه صور اسرافیل از جراید معروف و مهم صدر مشروطیت بود که در حدود سال ۱۲۸۵ هجری شمسی (۱۳۲۵ هجری قمری) جهانگیرخان شیرازی و قاسم‌خان تبریزی با همکاری میرزا علی اکبر خان قزوینی (دهخدا) منتشر می‌کردند.

جذابترین قسمت آن روزنامه ستون فکاهی بود که به عنوان «چرند پرند» به قلم علی اکبر خان قزوینی (دهخدا) و با امضای «دخو» نوشته می‌‌شد. دهخدا مطالب انتقادی و سیاسی را با روش فکاهی طی مقالات خود منتشر می‌‌کرد و سبک نگارش آن در ادبیات فارسی بی سابقه بود و مکتب جدیدی را در عالم روزنامه نگاری ایران و نثر معاصر پدید آورد.برخی بر همین مبنا دهخدا را مقدم بر جمالزاده و هدایت می دانند.

صور اسرافيل نه ماه پس از اعلام مشروطيت در روز پنج شنبه هفدهم ربيع الاول سال 1325 ه.ق در كتابخانه تربيت واقع در خيابان ناصري آغاز به انتشار كرد و.تنها شش شماره نشريه در اين محل منتشر شد و شماره هاي بعدي تا شماره بیستم در خيابان علا ’ الدوله روبه روي هتل مركزي انتشار يافت .. از تاريخ انتشار شماره 20 نشريه محفل ادبي و كتابخانه به كوچه مسجد فاضل خلخالي در محله امامزاده يحيي نقل مكان يافت .

 

 صور اسرافيل نشريه اي است كه از بدو انتشار هواخواهان بيشماري در بين مردم كوچه و بازار پيدا كرد . در طي سالهاي 1325 الي 1326 ه.ق يعني زماني حول و حوش يك سال انتشار، پنج بار توقيف شد که نخستين وقفه در انتشار اين روزنامه به دنبال انتشار شماره ششم آن در تاريخ 22 جمادي الاول 1325 ه.ق پديد آمد كه ناشي از درج مقاله اي تند به قلم دهخدا بود و آخرین توقیف آن، سه روز پيش از به توپ بستن مجلس توسط محمد علي شاه رخ داد . اين وقفه در روز بيستم جمادي الاول 1326 ه.ق همزمان با انتشار سي و دومين شماره روزنامه صور اسرافيل چاپ تهران است . یک روز پیش از به توپ بسته شدن مجلس، میرزا جهانگیرخان دستگیر شد و به فاصله کوتاهی از دستگیری، همراه ملک المتکلمین در باغ شاه با قساوت تمام به قتل رسیدند.پس از قتل ميرزا جهانگير خان، دهخدا سه شماره ديگر از صور اسرافيل را در سوئیس منتشر کرد

 

صوراسرافیل درتاریخ مطبوعات ایران جایگاه  ویژه ای دارد و در فاصله بین دو دوره تاریخی ویژه ، حیات داشته و از صدور فرمان مشروطیت آغـــاز می شود و تا کودتای محمدعلی شاه منتشر شده است.

توقيف هاي پي در پي صوراسرافيل از سوي نظام حاكم، علاوه بر مطالب افشاگرانه آن، محرك ديگري براي مردم كوچه و بازار بود كه به سرنوشت كشور خود علاقه مند بودند . در واقع صور اسرافيل در زمان انتشار خود تحولي اساسي در چگونگي مطالبات خوانندگان خود پديد آورد و اين مسا’له در فضاي پايتخت آن سال ها کاملا مشهود بوده است.

 جهانگير شيرازي فرزند رجبعلي شيرازي  بود که در شيراز و در سال 1253 شمسی متولد شد. وی از خانواده فقيري بود و تحت تعليم عمه اش قرار گرفت و توانست در تهران در مدرسه دارالفنون به تحصيل بپردازد و در سال 1287 و 34 سالگی و در فاصله کمتر از دو سال از امضای فرمان مشروطه به دست جلادان باغ شاهی محمد علی شاه به قتل رسید و کشته شد.کسروی می نویسد که دو نفر از دژخیمان شاهی طنابی به گردن او و ملک المتکلمین می اندازند و از دو طرف می کشند تا خفه شوند ولی مجال نمی دهند و هم زمان با چاقو هم شکم آنها را می درند تا نهال مشروطه حتماً با خون آب یاری شده باشد.

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
میرزاده عشقی
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 3:36 بعد از ظهر
سلام

به بهانه سالروز انتشار روزنامه قرن بیستم که البته دو روز پیش بود از یه عاشق وطن یاد کردم که حتی شعر روی سنگ قبرش نشون میده که وطن دوستی رو با خودش تا اون دنیا هم برده.عین این مطلبو تو تهران امروزم چاپ کردم.

 

خــــاكــــــم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم


خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟


آوخ ، كــلاه نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم


برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم


مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من


نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم


مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت


تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قضا و قدر كنــم


زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را


وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم


جــــــــايي‌ست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم


از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم


هــــــــــر آنچـــــه مي‌كني بكن اي دشمن قوي


مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم


مـــــن‌ آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي شوم هلاک


وین كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم


معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من


اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم


عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود


مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم


عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم


بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم

سید محمدرضا مشهور به میرزاده عشقی شاعر ، روزنامه‌نگار و و مدیر روزنامه قرن بیستم در تاریخ ۲۰ آذرماه ۱۲۷۳ در همدان به دنیا آمد .وی در آموزشگاههای الفت و آلیانس  ادبیات فارسی و زبان فرانسه خواند و مدتی در تجارت خانه يک بازرگان فرانسوي به عنوان مترجم کار کرد. در 15 سالگی به اصفهان  و سپس به تهران آمد و در جریان جنگ جهانی اول به ترکیه رفت و چند سالی در استانبول ماندگار شد.عشقی اپرای رستاخیز شهریاران ایران را در این شهر نوشت.گویا هنگامی که به ترکیه می آمد،با عبور از بغداد و موصل و مشاهده ویرانه کاخ مدائن(که چند قرن قبل تر از او خاقانی را هم متأثر کرده بود تا شاهکار ایوان مدائن را خلق کند)، تحت تأثیر قرار گرفته بود و اپرای رستاخیز شهریاران ایران محصول این تأثر بود. عشقی اپراي رستاخيز  را قطرات اشكي خواند كه بر روي كاغذ به عزاي مخروبه‌هاي تيسفون ريخته است. او در دارالفنون باب عالی استانبول مدتی به طور مستمع آزاد علوم اجتماعی و فلسفه خواند و چندی بعد به همدان رفت و از آنجا به تهران آمد.چیزی از ورود او به ایران نگذشته بودکه در مردادماه 1298 مثلث وثوق الدوله،علی اکبر خان داور و نصرت الدوله ، مقدمات يك معاهده استعماري با دولت انگلستان را فراهم کرد كه در تاريخ به معاهده 1919 معروف است.میرزاده عشقی در مواجهه با این رویداد  منظومه‌اي طولاني و شديداللحن خطاب به وثوق سرود که ابیاتی از آن چنین است:

ميهمانان وثوق‌الدوله! خونخوارند، سخت
اي خدا! با خون ما، او ميهماني مي‌كند

اي وثوق‌الدوله! ايران، ملك بابايت نبود
تا كه بفروشي به آنكو زرفشاني مي‌كند.  

عشقی در شهریور همین سال مدتی به زندان افتاد و پس از آزاد شدن دست از مبارزه بر نداشت و با نوشتن مقالات و نمایش نامه های منظوم و منثور و سرودن اشعار انقلابی، اعتراض خود را به وضع سیاسی و اجتماعی موجود ادامه داد.كفن سياه،قربانعلي كاشي يا اپرت بچه گدا و دكتر نيكوكار  برخی از نمایش نامه های منظوم و منثور عشقی هستند . جمشيد ناكام هم یکی دیگر از نمایش نامه های به نثر اوست که در  اثر خودكشي و از دست دادن برادر ناكامش آن را نوشته و در آن سفر اشراف زادگان به فرنگستان و صرف پول‌هاي گزاف و رفتار مضحك اين نور چشمي‌ها را مورد نقد قرار داده است.

مشهور ترین کار عشقی را می توان نمايشنامه‌ منظوم ايده آل پيرمرد دهگاني يا سه تابلو مريم دانست که به اعتقاد بسیاری و حتی خود عشقی اولین شعر نو به حساب می آید و قبل از افسانه نیما سروده شده  اما دیرتر از آن منتشر شده است.این منظومه در حقیقت انتقادی به رفتاری بود که برخی از روزنامه نگاران در پیش گرفته بودند تا مردم را به زمام داری رضا شاه که آن روزها هنوز سردار سپه بود، تشویق کنند. بعد از كودتاي سوم اسفند 1299،فرج الله بهرامي  وزیر جنگ وقت و مشهور به دبیر اعظم،در روزنامه شفق سرخ که با مدیریت علی دشتی در می آمد، سلسله مقالاتي تحت عنوان «ايده آل شما چيست؟»  و با امضاي ف برزگر مي‌نوشت و از خوانندگان روزنامه مي‌خواست كه به اين پرسش پاسخ دهند. هدف بهرامي در نهايت اين بود كه به مردم القا کند كه ايده آل هر فرد ايراني جز اين نمي‌تواند باشد كه از زمامداري سردار سپه رضا شاه جانبداري كند. عشقي نيز اين منظومه را در فروردين 1303 نوشت كه در روزنامه شفق سرخ به چاپ رسيد، اين منظومه شامل سه پرده يا تابلو بود: تابلو اول شب مهتابي يا تولد مريم، تابلو دوم روز مرگ مريم و تابلو سوم سرگذشت پدر مريم و ايده آل او .اين منظومه در حقيقت تحليل و کنایه ای نمادین و شاعرانه ای از انقلاب مشروطه است. در اين نمايشنامه مريم كه دختر يك مجاهد مشروطه خواه است در پي يك عشق صميمانه مورد تجاوز قرار مي گيرد و خودكشي مي‌كند (تابلو اول و دوم)، در تابلو سوم پدر مريم سرگذشت خود را برای راوی که کسی جز میرزاده عشقی نیست .  در حقيقت سرگذشت مريم و پدر مريم هم تمهيدي براي ورود به بحث اصلي و محوري منظومه است كه همان شكست انقلاب است. در پايان اين منظومه عشقي می گوید:
جناب برزگر! اين ايده آل دهقان است
نه ايده آل دروغ و فلان و بهمان است
زمن اگر شنوي ايده آل من، آن است
همين، مقدمه ايده آل ايران است

 

 

عشقی در تاریخ 16 ارديبهشت 1300 روزنامه ای به نام قرن بيستم منتشر کرد.افسانه نیما برای اولین بار در این روزنامه منتشر شد. اولين شماره اين روزنامه كه قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود ،در شانزده صفحه با قطع وزيري به چاپ رسيد.این روزنامه در سه دوره منتشر شد زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوي هيأت حاكمه توقيف می شد. قرن بيستم اولین بار بعد از چاپ چهار شماره توقيف شد. در دوره دوم، انتشار این روزنامه كه در حقيقت به جاي روزنامه توقيف شده سياست چاپ مي‌شد، بعد از 18 شماره متوقف شد.در مرحله سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع كوچك در تاریخ هفتم تیر ماه 1303  منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهايي به نام آرم جمهوري، جمهوري سوار، مظهر جمهوري و نوچه جمهوري به چاپ رسید که باعث شد تا حکومت علاوه بر توقیف روزنامه عشقی کار خود او را هم یک سره کند.ا

                                             

صبح روز پنج شنبه دوازدهم تيرماه 1303 عشقی در خانه بود.او در آن روزها مستأجر منزلی در سه راه سپهسالار كوچه قطب الدوله، جنب دروازه دولت بود و در آن خانه با پسرعموي خود و يك كلفت پير زندگي مي‌كرد.آن صبح داشت لب حوض دست هایش را می‌شست. پسر عموی او  آن روز خانه نبود. کلفت خانه هم برای خرید بیرون رفته و در خانه را باز گذاشته بود. در حیاط باز شد و سه نفر بدون اجازه وارد خانه عشقی شدند.عشقی از آنها پرسید که چه کار دارند؟ آنها جواب دادند که شب گذشته، شکایتی از سردار اکرم همدانی به منزل او داده‌اند که عشقی آن را به چاپ برساند و اکنون برای گرفتن جواب عریضه آمده‌اند.

عشقی خندان تعارف کرد ومی خواست برای پذیرایی آنها را به اتاق ببرد ودر حالی که با یکی از آنان جلوتر می رفت و صحبت می کرد، یکی از دو نفر، از عقب تیری به سوی او خالی کرد. وبی درنگ هر سه نفر فرار کردند.عشقی فریاد کشید وخود را به کوچه رسانید. در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد. همسایه‌ها به صدای تیر وفریاد عشقی جوان، سراسیمه از خانه بیرون ریختند و «محمد هرسینی» قاتل را دستگیر نمودند. اسم قاتل «ابوالقاسم» و از مهاجرین قفقاز بود. عشقی را که به شدت مجروح شده بود بلافاصله به مريضخانه نظميه منتقل کردند اما مداوا نتیجه ای نداد و عشقي در مريضخانه جان سپرد و جسد او را به منزل منتقل كردند.پیکر عشقی روز بعد از مسجد سپهسالار تشییع شد و بدن بی جان او را در ابن بابویه به خاک سپردند؛ در حالی که سی و یک سال بیشتر نداشت و مدتی قبل به رحیم زاده صفوی گفته بود که خواب دیده است که خواهد مرد: خواب دیدم که در قلمستان زرگنده مشغول گردش هستم ...در حین گردش دختری فرنگی مثل آن که با من سابقه آشنایی داشت نزدیک آمده بنای گله گزاری وبالاخره تشدد وتغیر را گذاشت و با طپانچه ای که در دست داشت شش گلوله به طرف من خالی نمود. براثر صدای تیرها افراد پلیس ریختند و مرا دستگیر کرده در درشکه نشاندند که به نظمیه ببرند. در بین راه من هر چه فریاد می‌کردم که آخر مرا کجا می‌برید شما باید ضارب را دستگیر کنید نه مرا، به حرفم گوش نمی‌دادند تا مرا به نظمیه بردند ودر آنجا مرا به اتاقی شبیه زیر زمین کشانیده حبس کردند. آن اتاق فقط یک روزنه داشت که از آن روشنایی به درون می‌تابید. من با حال وحشتی که داشتم چشم را به آن روزنه دوخته بودم ناگهان دیدم شروع به خاک ریزی شد و تدریجاً آن روزنه گرفته شد و من احساس کردم که آنجا قبر من است ...وقتی ملک الشعرای بهار با رحیم زاده صفوی به بیمارستان نظمیه می آیند و با پیکر بی جان عشقی رو به رو می شوند، بهار رو به رحیم زاده که داشته گریه می کرده می کند و می گوید:صفوی،خواب عشقی تعبیر شد.

 مهرداد نصرتی 

 
 
نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
روسلینی
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:20 قبل از ظهر
سلام

امروز سالروز تولد روسولینیه.صاحب شاهکار بزرگ رم شهر بی دفاع.

7 می 1906

روسليني و نئورئالیسم

 

«واقعيت اين است كه هيچ كارگردان ايتاليایي ديگري را نمي توان يافت كه در آثارش فرم و محتوا چنين رابطه نزديكي با يكديگر داشته باشند و من دقيقاً بر همين مبناست كه نئورئاليسم روسليني را تعريف ميكنم.»این ها بخشی از نامه آندره بازن درباره روبرتو روسليني است که خطاب به سردبير مجله «سينما نوو» نوشت.روسلینی را کارگردانی می دانند که بدون هيچ ترديدي در كنار کارگردانانی چون ويسكونتي، فليني و دسيكا، از مهمترين كارگردانان سينماي ايتاليا به حساب می آید و موج تازه اي را در اين عرصه به وجود آورده است.

روسليني که  با ساخت آثاری چون «رم شهر بي دفاع» (1945)، «پائيزا» و «آلمان سال صفر» (1947) به ايجاد مكتب نئورئاليسم كمك شاياني كرد، در هفتم می 1906 در خانواده‌ای مرفه در شهر رم زاده شد. پدرش آنجیولو جوزپه معمار بود و نخستین تالار سینما را در شهر رم ساخت. روسلینی چهارده ساله بود که فاشیست ها  و در رأس آنها بنیتو موسولینی در ایتالیا فرمانروایی را به دست گرفتند.در بیست و شش سالگی پدرش را  از دست داد و او که تا آن تاریخ در خوش گذرانی ، رفاه و ولخرجی روزگار گذرانده بود،تازه متوجه شد که همه دارایی پدر با خوشگذرانی‌هاشان بباد رفته ست. پس برای نخستین بار به جست و جوی کار پرداخت و دو سال بعد در سینما آغاز به کار کرد و همهٔ ریزه کاری های کار را از فیلمنامه نویسی و ویراستاری تا صدابرداری یاد گرفت. روسلینی مدتی با پسر موسولینی که در کار سینما بود،همکاری کرد و فیلم هایی برای فاشیست ها ساخت که بعدها از شناسایی آنها به عنوان آثارش سر باز زد.

شهر بی دفاع که فیلمنامه اش را فدریکو فلینی نوشته بود، از مهم ترین آثار روسلینی و سینمای ایتالیاست. اینگرید برگمن پس از مشاهده این فیلم، طی نامه ای پیشنهاد همکاری با روسلینی را داد و برای بازی در فیلم استرومبولی به ایتالیا رفت و در جریان فیلم با هم ازدواج کردند که این جریان جنجال عجیبی در آمریکا به پا کرد ؛چرا که هم روسلینی و هم برگمن هردو همسر و فرزند داشتند. علاوه بر این فیلم استرومبولی روسلینی هم بایکوت شد و از نظر تجاری شکست خورد.اگر چه زندگی برگمان با روسلینی هم چندان دوام نیاورد و بعد پنج سال به جدایی کشید.روسلینی در سوم ژوئن 1977 درگذشت.

 

 

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
قربانی شریف تغییر ایدئولوژیک سازمان مجاهدین
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:12 قبل از ظهر

سلام

امروز سال روز ترور مجید شریف واقفیه.دانشجوی همیشه ی دانشگاه صنعتی شریف.

16 اردیبهشت 1354

- چون يكي از اساتيد‌ د‌انشكد‌ه اد‌بيات آمد‌ه و براي جشن تاجگذاري قصيد‌ه گفته است، من شاعري مي‌خواهم كه د‌ر جشن حضرت صاحب قصيد‌ه بگويد.

‌- فلاني هست و شعر نو مي‌گويد‌.

- شاعري مي‌خواهم كه قصيد‌ه بسرايد‌

- قصيد‌ه هم مي‌تواند‌ بسرايد‌. شما اگر از قول من بگوييد‌، قبول مي‌كند‌.

و مجید شریف واقفی شماره تلفن علی موسوی گرمارودی را از شهید مطهری گرفته بود تا او را برای شعر خوانی به دانشگاه آریامهرسابق دعوت کند. شریف واقفی در برابر جشن تاجگذاري شاه می خواست جشني براي يكي از ائمه بگيرد‌. اتفاقاً تولد‌ حضرت مهد‌ي(عج) مصاد‌ف با اوايل سال تحصيلي بود‌به همین مناسبت جشن بسيار باشكوهي برگزار شد كه شهيد‌ مطهري سخنران آن بود‌.موسوی گرمارودی به خاطر می آورد که از د‌م د‌ر جنوبي د‌انشگاه تا سالن اجتماعات كناره‌هاي قرمز پهن كرد‌ه بود‌ند‌ و بيش از 300 د‌انشجو لباس متحد‌الشكل پوشيد‌ه بود‌ند‌ كه روي بازويشان نوشته شد‌ه بود‌: سرويس امام زمان(ع).

 

 سازمان مدت ها بود که تغییر ماهیت داده بود.تغییر ایدئولوژی سازمان از اسلام به مارکسیسم، چیزی نبود که با حذف آیه 95 سوره مبارکه نسا از سر برگ های برگه های سازمان عملیاتی شده باشد.مجید شریف واقفی،دانشجوی مسلمان دانشگاه آریامهر سابق، مدت ها بود که این تغییر را احساس می کرد. او که یکی از رهبران سازمان بود، به دلیل اعتراضش به چپ روی سازمان، اخراج و خلع سلاح شد.بنابر این در صدد بر آمد که شاخه اسلامی ای را منشعب از جریان مارکسیست شده تقویت کند. دانشجویان مسلمان و مومنی چون مجید شریف واقفی جذب سازمان نشده بودند که از دین خارج شوند. آنها با هدف روي كار آمدن نظام اسلامي با رژيم طاغوت مبارزه می کردند و طبیعی بود که این نگرش با سازمان استحاله شده در کمونیسم اشتراکی نداشته باشد و مرکزیت سازمان در پی تصفیه گروهی بر آید که نتوانسته فریب ایدئولوژیکشان بدهد.از این رو شریف واقفی در جریان تصفیه حساب درون گروهی سازمانی،در 16 اردیبهشت 1354 در سه راه بوذرجمهری نو(پانزده خرداد شرقی) ترور شد و  جسد بی جان او در بیابان های مسگر آباد مثله و به آتش کشیده شد.گویا لیلا زمردیان همسر مجید هم تو این ائتلاف سازمانی برای حذف مجید دست داشته است.

 

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
آدم بزرگ ها...
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:50 قبل از ظهر
سلام

با من دلی برای شکستن نمانده است

وقتی به غیر سایه ای از من نمانده است

حسی نمانده است برای سرودنم

جز از دقیقه های کنار تو بودنم

شب پرسه های دورتر از چشم گرگ ها

تعبیر ساده ی تو از آدم بزرگ ها

نجوا کنان به جای مزامیر هر شبت

ابیات عاشقانه ی من بود بر لبت

گفتی که این حدیث دل مرده ی من است

تحریر بغض های فرو خورده ی من است

باید عبور کرد مجال درنگ نیست

اینجا نصیب آینه ها غیر سنگ نیست....

رفتی سفر به خیر ولی رسمش این نبود

دست کم این مرام تو ای نازنین نبود

رفتی و جا گذاشتی ام بین گرگ ها

بی تو خدا کند نشوم عین گرگ ها

این روز ها غریب کجایی بمیرمت

ای بی نشانه از که نشانی بگیرمت

امروز هم بدون تو سر شد نیامدی

این چشم ها برای تو تر شد نیامدی

بی تو نشسته تا به ابد در کمین من

غم ـ غربت نیامدنت نازنین من....

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
...حافظ
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:57 قبل از ظهر
سلام

شبیه هر شب در دست های ما حافظ

نشسته ایم تفال کنیم با حافظ

دقیقه ها پر از امّید و بیم می گذرند

که باز تا چه بیارد برای ما حافظ

تو کودکانه و معصوم غرق نجوایی

«رسید مژده که...» این شعر را بیا حافظ

پر از نیازی و با مخمل سر انگشتت

گشوده می شود آرام و بی صدا حافظ

نگاه های تو خیسند و من ترا نگران

که نشکند دل آیینه ی ترا حافظ

«رسید مژده ...» تبسم کنان می آرامی

بخواب خواب تو خوش نازنین خداحافظ

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
ترن ها
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 9:4 بعد از ظهر
سلام

ترن ها خالی میگذرند

و سوزنبانان پیر به من میخندند

که سال هاست

در ایستگاه های متروک

چشم انتظار مسافری هستم

که سالهاست

به خانه

رسیده است

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |
فال
شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 12:22 بعد از ظهر
سلام

تو می خندی

و فال تلخ سرنوشت قهوه ای ام

شیرین می شود

مهرداد نصرتی

نوشته شده توسط مهرداد نصرتی | موضوع: | لینک ثابت |